Thursday , 19 April 2018 / پنج شنبه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۷
خاطرات سفر به ترکیه شهریور ۹۰ – قسمت سوم

خاطرات سفر به ترکیه شهریور ۹۰ – قسمت سوم

 

خوب صبح زود از خواب بلند شدیم و البته بعد از خوردن همون سوپ خوشمزه که تعریفش رو کرده بودم زدیم به جاده .
مقصد ما شهر دوفبیازید و در نهایت مرز بازرگان بود پس مسافت زیادی رو باید میپیمودیم و دوست داشتیم این مسیر رو حداکثر در دو روز طی کنیم پس با تمام سرعت و حداقل اتلاف وقت به جاده زدیم .

خوبی یا شایدم بدی جاده های ترکیه اینه که سعی کردن اصلا شیب احساس نشه و همین از این نظر خوب بود که جاده پیش رو را صاف و عالی میدیدیم و بدیش هم این بود که وقتی واردش میشدی یهو باید ۳۰-۴۰ کیلومتر رو سربالایی میرفتی تا دوباره به شیب خوب برسیم .
همه چیز به خوبی پیش میرفت و مشکلی رو خوشبختانه نداشتیم.

توی مسیر هم از اون مشکلای عجیب و غریب که در منطقه تاتوان دیده بودیم خبری نبود . توی مسیر هم دشت های زیادی رو داشتیم که میشد تصور کنیم که مناظر چقدر در فصل بهار زیبا میشدن و آدم رو وسوسه میکرد که یک بار دیگه این مسیر رو در اواخر فصل بهار تجربه کنیم .

بعد از یه دوچرخه سواری طولانی حدود ۹ – ۸ ساعته تصمیم گرفتیم شب رو در روستایی بمونیم چون تا شهر بعدی یعنی آگری مسافت قابل توجهی مونده بود و ممکن بود به شب برخورد کنیم . و در واقع میشه گفت اولین شب بدون هتلمون سپری شد صبح روز بعد هم سریع جمع و جور کردیم وسایل رو و بدون فوت وقت به جاده زدیم . خوشبختانه بعد از ۲ ساعت به شهر آگری رسیدیم .

شهر آگری

خوب چون ما حدودا ۹۰ کیلومتر دیگه تا شهر دوبیازیت داشتیم و از اونجا هم باید ۳۰ کیلومتر دیگه تا مرز رو رکاب میزدیم سعی کردیم سرعتمون رو بیشتر کنیم تا مجبور نباشیم شب رو در دوبیازیت بمونیم


شهر دوبیازیت

خوشبختانه حدود ساعت ۴ به دوبیازیت رسیدیم و تازه تصمیم گرفتیم که ناهار بخوریم و ناهارمون رو هم یه  دونارکباب البته با مرغ انتخاب کردیم تا در واقع آخرین غذا رو هم سنتی خورده باشیم.

خوب بعد از خوردن ناهار با شکم پر برای اولین بار مجبور بودیم بازم دوچرخه سواری کنیم چون هوا داشت تاریک میشد و تامل جایز نبود .
تنها جایی رو که برای عکس ایستادیم بر خلاف این دو روز عکس با کوه آرارات بود که دیدیم حیفه از دستش بدیم


کوه آرارت

هر چی میرفتیم هوا تاریک تر میشد و جاده خلوت تر تا اینکه چراغهای آخرین روستای مرزی ترکیه رو مشاهده کردیم و خیالمون راحت شد.اتفاق جالبی که افتاد این بود که با نزدیک شدن به روستا دیدیم جاده ها در دست تعمیر بود و یه جورایی خاکی بود که این زیاد مهم نبود و مسئله حمله کردن دو تا سگ از سمت چپمون بود که با اون وضع جاده در رفتن از دستشون یه کم سخت بود .
هنوز از دست گروه اول خلاص نشده بودیم که گروه دوم سگ ها از سمت چپ حمله کردن و باز با اون خستگی و جاده سعی کردیم از دستشون خلاص بشیم فقط خدا رو شکر میکردیم که هوا زیاد تاریک نشده بود و گرنه امکان فرار رو اصلا نداشتیم.

خوشبختانه از این دو حمله جون سالم بدر بردیم و به پاسگاه مرزی ترکیه رسیدیم. پشه هایی که اینجا بودند دست کمی از سگ ها نداشتندو با توجه به لباس هامون فقط سعی میکردیم گزیده نشیم.

از کنترل ترک ها که رد شدیم به کنترل گذرنامه ایران رسیدیم و بعد از اون هم گمرک که خوشبختانه زیاد بهمون گیر ندادن و بعد از رد شدن به گمرک لباسهامون رو پوشیدیم تا بعد ازرسیدن به گمرک بازرگان با تاکسی به تبریز بریم ولی حادثه ای در کمین بود که ازش خبر نداشتم  .

از پاسگاه که بیرون اومدیم جمعیت زیادی رو دیدیم که منتظر ورود به ترکیه بودن همینطور ماشین های سنگین زیادی منتظر خروج بودن ولی مسیری که ما میخواستیم بریم کاملا تاریک بود و بی احتیاطی و یا شاید تنبلی و یا خستگی نزاشت از چراغ هامون استفاده کنیم و همونطور زدیم به جاده ای که فکر کنم ۵ کیلومتر میشد تا محل استقرار تاکسی ها.
جاده شیب داشت و دوچرخه ها به سرعت میرفتن و از اونجایی که درست نیم ساعت پیش مورد هجوم سگ ها قرار گرفته بودیم سعی کردم از کنار جاده فاصله بگیرم تا فرصت عکس العمل رو داشته باشم ولی دیگه فکرم نرسیده بود که اینجا ایرانه و هر بی مسئولیتی و بی مدیریتی ممکنه توش اتفاق بیفته مدیران لایق ما جاده رو عریض کرده بودند و جدا کنندهای بزرگ پلاستیکی رو در وسط جاده گذاشته بودند ولی به مغز کوچیکشون نرسیده بود که جدا کننده های زرد رنگی رو که به آسفالت پیچ میشه رو از جاده باز کنند .
این مانع پلاستیکی زرد رنگ حداقل ۲ متر از وسط جاده فاصله داشت و همینطور که شما میدونید دوچرخه بصورت مایل اصلا نمیتونه ازش رد بشه و اتفاقی که نباید می افتاد به وقوع پیوست . چون تا زمان افتادن اصلا مسیر رو نمیدیدم نتونستم آمادگی رو کسب کنم و با دست چپ و پیشونی چپم با زمین برخورد کردم .

خوشبختانه رانندگان ماشین های سنگین خیلی کمک کردن و با وسایلی که خودمون بهمراه داشتیم خونریزی رو تا حدودی بند آوردیم . یکی از حراست های گمرک با بیسیم به اورژانس ۱۱۵ خبر داد و اونا هم با سرعت خودشون رو رسوندن و بعد از دیدنم پیشنهاد کردن که برای گرفتن عکس به بیمارستان ماکو برم.


اگه دقت کنید موانع زرد رنگ رو سمت راست عکس میبینید

در نهایت پذیرفتم که با اونا برم و آوردن دوچرخه ام افتاد به گردن مهدی عزیز. بعد از حدود ۱۰ دقیقه به بیمارستان رسیدم و بعد از ویزیت دکتر و پانسمان و گرفتن عکس از سرم ، دکتر کشیک گفت که موردی نیست ولی شب رو در ماکو بمونید

بعد از اتمام کار و بیرون اومدن از بیمارستان با مهدی که تو بازرگان منتظر من بود تماس گرفتم و او هم با گرفتن یه تاکسی دوچرخه ها رو بار زد و با خودش به ماکو آورد و در یک هتل اتاق گرفتیم تا صبح روز بعد به تبریز بریم.


شهر ماکو

صبح روز بعد با هماهنگی که با سجاد کردیم ۱ بلیط به مقصد اصفهان رزرو کردم و بلیط ماکو تبریز هم خریداری کردیم .
فاصله ماکو تا تبریز حدود ۴ ساعت بود و حدود ساعت ۳ به تبریز رسیدم و بعد از دریافت بلیط اصفهان با مهدی خداحافظی کردم و حرکت اتوبوسیم به مقصد بوشهر شروع شد.
خوب این سفر هم به پایان رسید ولی تجربیات خوبی رو کسب کردم که امیدوارم تونسته باشم برای کسایی که میخوان به این سفرها بروند درست ارائه کنم.
اگر راهنمایی های دیگری هم خواسته باشید در خدمتم .
پایان

درباره‌ی masoud

یک نظر

  1. سلام
    این ایدی من تو تلگرامه
    @m903090030
    خواهش میکنم
    خواهش میکنم با من یه ارتباط ایجاد کن یا با تلگرام یا با جیمیل.چند تا سوال ازت دارم.
    @m903090030

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

لطفا به سئوال امنیتی پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

بالا