Sunday , 19 August 2018 / یکشنبه , ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
خاطرات سفر به ترکیه شهریور ۹۰ – قسمت اول

خاطرات سفر به ترکیه شهریور ۹۰ – قسمت اول

 

خوب باز یه توفیقی دست داد که چند روزی رو بزنیم به دل طبیعت البته اینبار قصدمون اونور مرزهای خودمون بود در واقع میخواستیم بریم و با فرهنگ ، آداب و رسوم کشور همسایمون یعنی ترکیه آشنا بشیم .
از این جهت ترکیه نسبت به قصد اولیه مون یعنی کشور ارمنستان ترجیح داده شد چون هم مسیر های بهتری داشت و هم از نظر زبان مشکلی رو نداشتیم .
پس بار و بنه رو جمع کردیم و آماده سفر شدیم ولی از اونجایی که ته ایرانیم باید مسافت زیادی رو تا تبریز طی میکردم تا به دوست خوبم مهدی ملحق میشدم.
حرکت من از شب عید فطر شروع شد و در ابتدا مسیر بوشهر تا اصفهان رو باید طی میکردم و روز عید فطر ساعت ۶٫۵ صبح بعد از این که به ترمینال کاوه رسیدم یه تاکسی گرفتم و به سمت فرودگاه اصفهان حرکت کردم.
انتخاب هواپیما هم از این جهت بود که نمیخواستم بدنم تو اتوبوس با این مسافت زیاد تحلیل بره و در شروع کار با خستگی شدید روبرو بشم.
بعد از رسیدن به فرودگاه دیدم اولین مسافر یا شاید اولین فردی بودم که توی سالن میومدم و کارمندان یکی یکی بعد از من به سالن میومدن و چون روز عید بود بازار ماچ و بوسه حسابی داغ بود.


فرودگاه اصفهان

 

برای دیدن عکس ها در سایز واقعی بر رو عکسها کلیک نمایید

از اونجایی که پرواز ساعت ۹٫۵۰ دقیقه بود باید حدود ۲ تا ۳ ساعتی رو تو سالن میچرخیدم ، تا اینکه کانتر ساعت ۹ باز شد و چون من نگران حمل دوچرخه با هواپیما بودم سریع از کانتر سئوال کردم که آیا میتونم دوچرخه رو از قسمت مسافرین به داخل هواپیما ببرم که اونا هم قسمت بار رو پیشنهاد کردن ولی من چون وقت زیادی رو برای اینکار نداشتم مجبور شدم تن به یه بسته بندی مجدد توی خود فرودگاه  بدم و البته ۱۲ هزار تومن دیگه هم پیاده بشم و با تعهد به مسئول کانتر که مسئولیت خرابی دوچرخه با خودمه ، دوچرخه رو تحویل گرفتن و من نفس راحتی کشیدم ، البته یه جا هم کمکم کردن چون دوچرخه و بارم رو که حدود ۴۰ کیلو بود رو همون ۲۰ کیلو محاسبه کردن و اضافه باری رو در واقع ندادم.
با دادن وسایلم به قسمت بازرسی رفتم و دقایقی بعد هواپیمای تبریز – اصفهان به زمین نشست و خوشبختانه دیدم مثل اینکه پرواز بدون تاخیر انجام میشد.


هواپیمایی که از تبریز اومده بود و قرار بود دوباره به تبریز بره

خوشبختانه همونطور که فکر میکردم پرواز بدون تاخیر انجام شد و بعد از یکساعت و بیست دقیقه هواپیما به تبریز رسید.


آسمان شهر تبریز

بعد از گرفتن بار با مهدی تماس گرفتم و اون هم گفت در تدارک گرفتن بلیطه از این رو دوست خوبم سجاد (صدیق) به استقبالم اومده بود که جا داره بازم اینجا به خاطر زحمت هام ازش تشکر کنم .
به اتفاق سجاد به منزلشون رفتیم و بعد از گذاشتن وسایل تصمیم گرفتیم تا مشخص شدن وضعیت بلیط یه دوری تو شهر بزنیم.
بعد از مدتی مهدی تماس گرفت که ساعت ۳ توی ترمینال تبریز باشم از این رو سریع به منزل برگشتیم و با سجاد به طرف ترمینال رفتیم .

یا مهدی خیلی بیخیاله که اینطوری دوچرخه رو حمل میکنه یا من خیلی حساسم

توی ترمینال دیدم که مهدی نتونسته بلیط همون موقع رو بگیره و برای ساعت ۷٫۵ از یک ترمینال دیگه ۲ تا بلیط به مقصد وان رو رزرو کرد پس ما ۳ ساعتی وقت داشتیم که حداقل نماد تبریز رو یعنی شاه گلی یا در واقع ایل گولی رو ببینیم پس سریع وسایل رو به همون ترمینال بردیم و با تاکسی به شهر برگشتیم .


از راست مهدی ، سجاد و من
شاه گلی یا ایل گولی تبریز

بعد از رسیدن به پارک تصمیم گرفتیم چیزی بخوریم از این رو مهدی آش دوغ و چیزی رو که اون میگفت پیتزای تبریز رو پیشنهاد کرد من هم که عاشق تجربه کردن جیزهای جدیدم ( مخصوصا غذا ) سریع پذیرفتم البته تجربه آش دوغ رو تو شمال داشتیم که حسابی تو پامون کرده بودن ولی اینجا دیگه قرار نبود سرمون کلاه بره پس آماده شدیم برای خوردن غذا.
ا
آش دوغ البته از نوع تبریزیش
بعد از خوردن آش چشممون به جمال پیتزا روشن شد و دیدم غذایی است شامل تخم مرغ آب پز ، سیب زمینی و کره

پیتزا از نوع تبریزیش
البته مطمئنا همه ما این مواد رو یا با هم یا تکی خوردیم ولی جدا معجونی رو که درست کرده بودن که هم لذیذ بود هم میشه اسم سوخت جت رو روش گذاشت چون اگه هر کی بخوره انرژی اون روزش تضمین شده است.
بعد از خوردن ناهار کم کم به طرف ترمینال حرکت کردیم البته سجاد توی این مرحله از ما جدا شد .
با رسیدن به ترمینال دیدیم که اتوبوس آماده رفتنه و شدیدا هم شلوغه چون جمعیت حاضر همگی خونواده بودن و اگه پچ پچ ضعیفی هم میکردن میشد یه همهمه
با این اوصاف بعد از دادن ۲۵ هزارتومن هزینه کرایه دوچرخه ها و سوار شدن ، اتوبوس در ساعت ۸ حرکت کرد. یه چیز جالب این بود که راننده یک سی دی طنز ترکی گذاشته بود و من فقط از خنده مسافرین میفهمیدم که این قسمتش حتما خنده دار بوده البته بعضی جاهاش رو از مهدی سئوال میکردم.
اتوبوس بعد از گذشتن از دریاچه ارومیه و شهر ارومیه به طرف مرز حرکت میکرد و در حدود ساعت ۱۲ به پاسگاه شهر سرو رسیدیم و اولین جایی بود که باید گذرنامه ها رو جهت کنترل میدادیم چون از اونجا به بعد حتی ساکنین اون منطقه هم باید کارت یا گذرنامه میداشتن. بعد از کنترل گذرنامه مجددا حرکت کردیم و حدود نیم ساعت بعد به نقطه صفر مرزی رسیدیم. در اونجا از اتوبوس پیاده شدیم و فیش های بانکی رو به مبلغ ۱۱ هزارتومن پر کردیم و بعد از پرداخت ۱۳ هزارتومن به طرف باجه مسئول کنترل گذرنامه رفتیم و ایشون بعد از یک نگاه جانانه به ما و عکس هامون مهر مبارک خروج رو به گذرنامه هامون زدند.
خوب من تا حالا به این شکل از کشور خارج نشده بودم و مهر ورود و خروج های گذرنامه ام معمولا توی فرودگاه مبدا و مقصد بود به خاطر همین بعد از رد شدن از یک در به باجه کنترل پاسپورت ترکیه رسیدیم که همین برای من خیلی جالب بود.
این افندی جان هم بعد از ۳ – ۲ سوال کوتاه البته به انگلیسی مهر ورود رو به گذرنامه ما زدن و از این لحظه ما در کشور ترکیه بودیم مدت نیم ساعت در حیاط پاسگاه منتظر بقیه مسافرین موندیم تا اینکه بالاخره اتوبوس حرکت کرد البته این طور که معلوم بود جاده زیاد خوبی رو در پیش رو نداشتیم ولی با همه این اوصاف بعد از حدود ۲ ساعت مجددا یکی از نیروهای پاسگاه بین راهی ترکیه وارد اتوبوس شد و گذرنامه همه افراد رو جمع کرد و بعد از مدتی اونا رو به راننده پس داد و او هم از اونجایی که فکر میکرد همه گذرنامه ها موجوده حرکت کرد ولی بعد از ۱۵ دقیقه متوجه شد که یکی از گذرنامه ها نیست و مجبور شدیم مجددا به پاسگاه برگردیم و بعد از گرفتن اون یه دونه گذرنامه حرکت کردیم . از اینجا به بعد رو تصمیم گرفتیم بخوابیم و حدود ۶ صبح بود که بیدارشدیم و از شکل جاده و منازل متوجه شدیم که باید به نزدیکی های وان رسیده باشیم و درست در ساعت ۶٫۵ اتوبوس جلوی یکی از هتل ها توقف کرد
خوب با ایستادن اتوبوس کم کم همه از خواب بیدار شدن و شروع به درست کردن خودشون کردن خوب ما هم که چیزی برای درست کردن نداشتیم رفتیم به سراغ دوچرخه هامون .
البته آقایون همسفر که نسبتا بیکارتر بودن تو آماده کردن دوچرخه ها به ما کمک کردن و البته بیشتر به من و گرنه دوچرخه مهدی فقط کافی بود دو تا چرخاش رو جا بزنه

البته همینطور که در عکس میبینید کار من زیادتر بود چون باید تیوپ و لاستیک هایی رو که مهدی از تبریز برام گرفته بود رو هم جا میزدم  و از اونجایی که لاستیک ها خیلی باریک بودن کار جا زدنش یه کم سخت تر شده بود .
در هر صورت این کارا حدود یک ساعتی طول کشید و کم کم همه چیز آماده شد.
دوچرخه من
بعد از اتمام کار و خداحافظی از راننده و بقیه دوستان تصمیم گرفتیم یه دوری توی شهر بزنیم . از اونجایی که توی ترکیه تعطیلات عید فطر سه روز بود و دقیقا روز آخر این تعطیلات اومده بودیم با مغازه های معمولا بسته برخورد کردیم و در اون ساعت هم به غیر از اغذیه فروشی ها جای دیگه ای هم باز نبود.
اولین برخورد با بچه های فضول وان

یه اشکال که توی کارمون بود یا در واقع یه تنبلی که کرده بودیم این بود که ما پول ها رو توی تبریز چنج نکرده بودیم چون به امید مرز بودیم و اونجا هم ازصرافی خبری نبود و در واقع اصلا پول ترکی یا لیر نداشتیم و جالب تر اینکه صرافی ها هم اونروز تعطیل بودن بالاخره بعد از چند بار بالا و پایین رفتن از خیابونی که صرافی توی اون بود و ایستادن دم در صرافی تصمیم گرفتیم بریم یه چیزی بخوریم بالاخره دل رو به دریا زدیم و با وجود نداشتن لیر ترکیه به اغذیه فروشی روبروی صرافی رفتیم و اونا هم که از وضعیتمون متوجه مشکلمون شده بودن پذیرفتن که پول ایرانی ازمون بگیرن و ما هم خوشحال از این مسئله پشت میزهایی که معمولا در ترکیه در پیاده روها گذاشته میشه نشستیم.

یک صبحانه مفصل شامل تخم مرغ و سوسیس مخصوص ترکی و ….
البته توی زمان خوردن صبحانه یه چیز برام خیلی جالب بود و اونم اینه که اونا اینقدر دقت کرده بودن که من چاییم رو شیرین خوردم و مهدی با قند و برای بار دوم که برامون چایی آوردن فقط برای من قاشق چایخوری گذاشته بودن

البته توی تمام ترکیه اگر چایی بخوری استکان هاش این شکلین

درباره‌ی masoud

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

لطفا به سئوال امنیتی پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

بالا