Saturday , 17 November 2018 / شنبه , ۲۶ آبان ۱۳۹۷
تور دوچرخه سواری مالزی تایلند – قسمت دوم

تور دوچرخه سواری مالزی تایلند – قسمت دوم

خب بالاخره بعد از دو روز خوردن و خوابیدن توی کوالالامپور روز موعود فرارسید این جمله رو  که میگم خوردن و خوابیدن واقعا جدی گفتم چون دیگه تا خود بانکوک نتونستیم غذای درستی رو بخوریم  و فکر کنم راحت ۱۰ کیلویی رو کم کردیم.

بعد از تجهیز کامل  و مراسم خداحافظی از بابک عزیز که واقعا زحمت کشیده بود و حسابی اذیتش کرده بودیم سفرمون رو شروع کردیم.

البته قبل از حرکت باز وسوسه شدیم کنار برج های پتروناس یک عکس هنری تمام قد بگیریم و همین مسئله بخاطر بلندی زیاد این برج ها دردسر ساز و وقت گیر شد ولی در نهایت با ترفندهای مهرداد و محسن یک دوتا عکس خوب رو از این ساختمان زیبا درآوردیم.

حدودا ساعت ۹ بود که دیگه یه جورایی سفر  رو شروع کردیم و چیزی که همون اول خودش رو نشون داد عقب افتادن های زیاد محسن بود . در اوایل گفتیم شاید به ترافیک و دوچرخه سواری توی این شرایط عادت نداره ولی وقتی به ابتدای خروجی شهر رسیدیم متوجه شدیم که یک مشکل بزرگ داریم به نام محسن 🙂

محسن با وجود قوای بدنی خوب ولی به علت اینکه از شهری میومد که (به قول خودش) مناسب دوچرخه سواری نبوده و تنها به ترید میل و دوچرخه ثابت اکتفا کرده اصلا نمیتونست پا به پای ما بیاد و همین کمی ما رو نگران کردچون وقتی یکی از اعضای گروه کمی به اصطلاح لنگ بزنه نمیشه گروه رو جمع کرد.

با همه این اوصاف سعی کردیم اوایل رو با سرعت متوسط او که فکر کنم زیر ۱۵ بود رکاب بزنیم و بعد از حدود ۱ ساعت در اولین پمپ بنزین ایستادیم.

شرایط محسن خیلی خوب نبود شاید از هیجان و شاید از اینکه میدید نمیتونه پا به پای ما بیاد دچار یاس و نومیدی شده بود .

از بدشانسیش یا از عجله ای که داشت به آب برسه دوچرخه رو جلوی فروشگاه پار ک کرده بود که اون هم توسط یک ماشین کله پا  شد و گیره کیف فرمونش شکست 🙁 بخاطر همین با مهرداد درگیرش شدیم و با بست اون رو محکم کردیم.

بعد از یک استراحت نیم ساعته براه افتادیم ولی توی همون شیب های جزیی به طور کامل محسن از میدان دید خارج میشد 🙂 (البته این رو هم جلو جلو بگم که در اواخر سفر کاملا این مشکل حل شد که کم کم بهش میرسیم)

در اوایل سفر که با جی پی اس چک میکردیم فقط جاده ای رو که توش بودیم رو بهمون میداد و با اشراف داشتن به این مسئله که تنها راه ارتباطی و خروجی شهر همینه به سفرمون ادامه دادیم و حتی به این مسئله که این جاده ای که ما توش رکاب میزدیم یک بزرگراه بود و اصلا شباهتی به جاده های عادی نداشت دقت نکردیم و حتی یکی از پلیس های بزرگراه در کنارمون ایستاد و بعد از کلی خوش و بش تا حدی از مسیر اسکورتمون هم کرد ولی چیزی در باره ممنوعیت دوچرخه سواری توی این مسیر رو بهمون نگفت البته شاید دلش به حال ما و بیشتر محسن سوخت (ب اون حالت رکاب زدنش:) ).

مسیر بسیار زیبا بود و مطمئنا توی قاب دوربین نمیگنجید ولی هر جا که میدیدیم ممکنه مناسب عکس گرفتن بود می ایستادیم که هم مناظر رو ببینیم و هم منتظر بمونیم تا محسن بهمون برسه.

یک چیزی رو فراموش کردم بگم این بود که بر عکس بودن حرکت ماشین ها واقعا وحشتناک و سخت بود چون از زمانی که چشم باز کردیم یاد گرفتیم ماشین از کدوم طرف میاد و به کدوم سمت میره این سردرگمی حتی زمانی که پیاده بودیم و از خیابان میخواستیم رد بشیم هم مشکل بود ولی با دوچرخه سواری و سرعت زیاد ماشین ها چندین بار ممکن بود اتفاقاتی بیفته که به خیر گذشت و تا روز آخر هم همین مشکل رو داشتیم مخصوصا بر سر سه راهی ها و چهار راه ها.

توقف های زیاد همینطور ادامه داشت و اگر زیبایی های منطقه نبود کاملا خسته کننده میشد و کلا توی سفرهای توریستی باید در حداقل زمان بیشترین مسافت رو بری و گرنه دوچرخه سوار دچار پا درد و درد در ناحیه نشیمنگاه میشه بخاطر همین تصمیم گرفتیم با سرعت عادی خودمون بریم و طی مسافت های خاص بایستیم که هم استراحتی کنیم و هم منتظر محسن بمونیم.

توی همین زمان بارون هم گرفت که مدتی رو صرف استفاده از کاورها کردیم . حدود ۲۰ کیلومتر به شهر اسلیم ریور که توقف گاه اولین شب ما بود مانده بود که از فاصله دور دیدیم ماشینی کنار محسن ایستاده و دارند با هم صحبت میکنند. ما هم چون نگران شدیم ایستادیم ببینیم موضوع از چه قراره .

بعد از که ماشین از پیش محسن حرکت کرد ما هم حرکت کردیم چون فهمیدیم مشکلی نیست تا نگو پلیس بزرگراه به محسن گیر داده بود و او هم گفته با دوستام هستم و به ما اشاره میکرده و ماشین هم به سمت ما در حال حرکت بوده .

ماشین که یک ماشین جرثقیل داره پلیس بود از کنار ما رد شد و حدود ۱۰۰ متر بعد از ما توقف کرد و با تابلوشون به ما دستور ایست دادند.

و ما تازه فهمیدیم موضوع از چه قراره و اینا اصرار دارند ما از بزرگراه بریم بیرون و ما خودمون رو میزدیم به گیجی که مثلا نمیدونیم شما چی میگید چون هم جاده خیلی خوب بود هم زیبا بود و اصرار داشتیم توی همین مسیر بمونیم.

بالاخره به هر شکل بود حالیمون کرد که بابا دوچرخه سواری توی بزرگراه ممنوعه و باید با دوچرخه ها بریم (ما هم از خدا خواسته چون اوضاع محسن زیاد خوب نبود ) دوچرخه ها رو بار ماشین کردیم و راه افتادیم.

پیش خودمون فکر میکردیم الان تا اسلیم ریور میبرتمون غافل از اینکه توی اولین خروجی اتوبان ما رو گذاشت زمین 🙁

از آدرسی که میداد به نظرمون میومد که باید ۷-۸ کیلومتر دیگه اسلیم ریور باشه و ما هم مجددا سفر رو شروع کردیم ولی حقیقتا مسیر هم زیا تر از اون بزرگراه بود هم آبادی های بیشتری داشت و هم جاده نسبتا خوب و مناسبی برای رکاب زدن داشت.

به خاطر همین به اولین آبادی که رسیدیم فکر کردیم اسلیم ریوره در صورتی که اونجا یک شهرک دانشگاهی بودیم که بافت جالبی داشت و بینهایت ساکت بود

تصمیم گرفتیم همونجا بمونیم و دنبال یه هتل گشتیم (با اینکه شهرک دانشگاهی بود ولی چند تا هتل داشت) با چک و چونه و راضی کردن مسئول پذیرش به بردن دوچرخه ها به توی اتاق یک اتاق دو تخته گرفتیم (فکر کنم محسن روی زمین جا انداخت و خوابید) بعد از حمام با مهرداد یه گشتی اطراف زدیم و فهمیدیم به معضلی برخورد کردیم به نام تغذیه 🙁

اصلا غذاها برامون قابل درک نبود و نمیتونستیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم بعد از کلی گشتن توی یک رستوران رفتیم و سئوال هایی رو کردیم و فهمیدیم تنها فردی که انگلیسی بلده (اون هم کمی) یک دختر خانمه که فکر کنم به اندازه توی مدرسه بلد بود. و با کلی کلنجار رفتن بهش فهموندیم یک غذایی بیار که توش مرغ باشه که حداقل بفهمیم داریم چه چیزی رو میخوریم. البته بازم کافی نبود چون کسی که فقط صبحونه خورده و تا شب چیزی نخورده و کلی هم رکاب زده چطوری این غذاهای مینیاتوری کفافش رو میده و با نگاه کردن به میزهای بغلی به اون دختر میگفتیم که از این غذاها هم میخوایم که ساده ترینشون پاستا بود.

اینم بگم که محسن مقداری کنسرو با خودش آورده بود (که البته حدودا ۴-۵ کیلویی به نظرم بارش رو سنگین تر کرده بود و همین باعث مشکلش تو رکاب زدن هم میشد) که شب رو با همون داشت سر میکرد.

بالاخره شام رو با هر سختی بود خوردیم و برگشتیم به هتل و خواب و …. تا آماده بشیم برای روز بعد.

 مسیر روز دوم از اسلیم ریور بود تا شهر ایپوه که یک مقداری هم زیاد تر شد چون ما هنوز به اسلیم ریور نرسیده بودیم و فکر کنم ۱۰ کیلومتری به این شهر مونده بود .

مسیر کماکان زیبا بود و جاده ها هم یک طرفه و خلوت تر از بزرگراه و واقعا خوب شد که پلیس از حرکتمون جلوگیری کرد و گرنه این مسیرهای زیبا رو از دست میدادیم.

البته این جاده در بعضی اوقات دوطرفه هم میشد که خیل یمهم نبود چون هم شانه راه مناسبی داشت و هم راننده ها مراعاتمون رو میکردن.

کلا توی مالزی و تایلند معابد ، مقبره ها ، گورستان ها و آرامگاه های زیادی رو میبینید که کنار هم هستند و هیچکس به اونها بی احترامی نمیکنه و همه در کنار هم به آرامش زندگی میکنند. واقعا این آرامش رو میشه از چهره مردمان این کشور به وضوح دید.

نزدیکی های ظهر به شدت هوا گرم میشد و رطوبت بالا هم مزید بر علت بود که رکابزدن رو سخت کنه ولی چون تجربه اش رو داشتیم خیلی اذیت نمیشدیم و مضافا اینکه هوا به سرعت اونجا تغییر میکرد و کاملا یک شکل نبود.

محسن هم به نسبت روز قبل بهتر بود و به قول خودش مدام میگفت که روز قبل اصلا حالش خوب نبوده و مشکل رکاب نزدنش چیز دیگه ای بوده 🙂

این دستگاه رو توی اکثر پمپ بنزین ها میبینید و خیلی جالب کار میکرد و با تنظیم فشار باد به صورت دلخواه لاستیک رو به همون اندازه که ست کردید باد میکرد نه بیشتر و نه کمتر .

البته تا یاد گرفتیم چطور کار میکنه کلی از باد دوچرخه مون هدر رفت و داشتیم فکر میکردیم تلمبه دستی بیاریم که آخرش یاد گرفتیم.

به علت جنگلی بودن منطقه و میوه های استوایی ، آب میوه های متفاوت با طعم های متفاوتی رو میدیدیم که بسیار خوشگوار بودند و سعی میکردیم این نوشیدنیها (البته مجاز) رو از دست ندیم.

کم کم داشتیم به شهر دوم نزدیک میشدیم یعنی ایپوه.

ایپوه در واقع یکی از شهرهای بزرگ مالزیه که امروزه، این شهر رو به عنوان سومین شهر بزرگ این کشور مطرح میکنند.

یک چیزی که این شهر رو تو دنیا مشهور کرده ایپوه وایت کافیه.

ایپوه وایت کافی یک نوشیدنی محبوب در مالزیه که اصالتش از این شهره . ایپوه در ایالت پراک مالزی است. اولین بار در شهر ایپوه دانه های قهوه با کره روغن پالم برشته شد و با پودر شیر مخلوط شد. نتیجه آن وایت کافی بود که در نمایشگاه شانگهای چین در سال ۲۰۱۰ به عنوان نوشیدنی مخصوص مالزی به تصویب رسید.

جالب است بدونید که اصطلاح وایت کافی در خیلی از کشورهای دنیا ناشناخته است و گاها به عنوان کافی و شیر شناخته می شود. 

اما ما کاری به کار ایپوه وایت کافی نداشتیم چون به قول خودمون کم (شکم)  گشنه با این چیزا سیر نمیشه پس رفتیم به سراغ غذای محبوب خودمون یعنی املت .

روز قبل رو خوب رکاب زده بودیم و تا الان حدود ۲۰۰ کیلومتر شده بود محسن هم راحتر این روز رو طی کرده بود.

مسیر امروز ما از ایپوه تا بوتر ورث بود در ایالت پنانگ با ۱۴۹ کیلومتر ولی مشکلی پیش اومد که اصلا اجازه نداد این روز رو طبق برنامه تموم کنیم که عرض میکنم.

میمون ها آزادانه در اینجا زندگی میکردند که برای ما خیلی جالب بود و البته ماشین ها هم خیلی مراقب بودند که با اون ها تصادف نکنند.

درست روی این پل در حال عکس گرفتن بودیم که دیدیم وسیله ای عجیب و غریب در حال نزدیک شدنه 🙂 یک زوج فرانسوی با یک دوچرخه عجیب در حال تردد بودند و وقتی اشتیاق و نگاه کردن های ما رو دیدن که چطوری زل زدیم (البته فکر بد نکنید به دوچرخه ها زل زده بودیم ) بهمون اشاره کردن که جلوتر می ایستند تا روی پل توقف نداشته باشند.

 

درست بعد از پل زیر یکی از آلاچیق ها که به فور توی جاده بود توقف کردن و بازار بحث و تبادل نظر داغ شد . اونا محسن رو خیلی جلوتر دیده بودند و بهشون گفته بود دوستام جلوتر هستند و کلی صحبت کردیم تا محسن هم  به جمعمون اضافه شد.

جالب بود که وقتی از غذای بد اینجا میگفتیم اونا متعجبانه میگفتند که غذای این مناطق خیلی لذیذه و عنوان میکردن که میخوان به روستاها برن و جایی رو که ما واقعا میترسیم (البته به نظرم این ترس اکتسابیه تا ذاتی بیشتر میشه گفت ترسوندنمون) بعد از کلی گپ و گفت و گو و گرفتن عکس به فرعی یکی از روستاها رفتن و ما رو کلی توی فکر زندگی اینجور افراد فرو بردن.

هوا داشت منقلب میشد (چه تشبیهی) و دقیقا وحشت ناک ترین و سنگین ترین بارونی که توی عمرم دیده بودم رو شاهدش بودیم از هم از لحاظ شدت و هم از لحاظ زمان بارش.

با توجه به اینکه روکش ها رو کشیده بودیم و قصد داشتیم از برنامه عقب نیوفتیم ولی اصلا امکانش نبود و مجبورمون کرد که زیر یکی از این آلاچیق ها بریم و مدت ها صبر کنیم تا بارون فروکش کنه البته خداییش بارون قشنگی بود که مشاهده اش کمتر از دوچرخه سواری نبود.

آلاچیقی که زیر اون پناه گرفته بودیم مربوط به یه میوه فروش میوه های جنگلی بود که بعد از کم شدن بارون به اونجا اومد و بعد از دیدن میوه هاش و امتحان کردن اونا در نهایت به میزان ۵ رینگت رامبوتان که یک میوه محلی اونجا بود خریدیم و حسابی هم خوشمزه بود و هم سیرمون میکرد .

رامبوتان یکی از میو های جنوب شرقی آسیا و بومی مالزی و اندونزی و تایلنده و در زبان مالیایی به معنی میوه موداره که بر گرفته از شکل ظاهری اون هستش.

رامبوتان میوه ای گرمسیریه که با نام علمی سرخالوی مژکی (nephelium lappaceum) شناخته شده.

این میوه بومی مناطق استوایی بوده و کشورهای آسیای جنوب شرقی مانند مالزی و ویتنام، مهمترین تولید و صادرکنندگان آن به سراسر جهان به شمار می روند. این میوه شیرین و آبداره و مزه آن شبیه به انگوره و هسته بزرگی داره.

میوه رامبوتان , خواص رامبوتان

درخت رامبوتان بومی مناطق استوایی بوده، ریشه عمیقی ندارد، بعد از ۲ الی ۳ سال از زمان کاشت میوه می دهد و تا ۸ الی ۱۰ سال قدرت باردهی دارد. میوه رامبوتان را اغلب به صورت خام مصرف می کنند و به خاطر رنگ سفید آن کمتر در سالاد های میوه مورد مصرف قرار می گیرد.

این میوه سرشار از ویتامین C و کلسیم بوده و همچنین دارای آهن و فیبر است، به همین جهت خوردن آن برای افراد دارای کم خونی ناشی از فقر آهن هم توصیه می شود.هر عدد رامبوتان حدود ۵۹ الی ۶۰ کالری دارد.

میوه رامبوتان , خواص رامبوتان

بعد از اینکه بارون فروکش کرد و با خوردن چندتا رامبوتان نیرو گرفتیم حرکت کردیم  و خداییش این رامبوتان ها خیلی به موقع بود چون یک فاصله ۱۰ کیلومتر با شیب مثبت حدود ۵ در صد رو باید طی میکردیم که واقعا حالمون آورد و لباسهایی رو که بعد از بارون خشک شده بودن مجددا از عرقمون که حسابی در اومده بود خیس شد ولی هم جاده زیبا بود هم در بالاترین نقطه ارتفاع یک چشمه آب خنک بود که حسابی حال داد.

با توجه به بارندگی و توقفمون در هنگام دیدن سایکل توریست های فرانسوی و این شیب آخری از زمان خیلی عقب افتادیم و تصمیم گرفتیم در تاپینگ بمونیم و فردا ادامه مسیر رو بدیم پس یه هتل گرفتیم و با همون سوسیس و سیب زمینی و … یک غذایی درست کردیم تا حداقل شکمه سیر بشه 🙂

این هم چند نمونه از پول های (رینگیت) مالزی بود که محسن از بیکاری توی هتل گرفت

خوب شب خوبی رو در سیمپانگ گذروندیم . سیمپانگ در واقع شهرکی بود در کنار شهر تایپینگ که شهری زیبا بود ولی چون در مسیر حرکتمون به سمت تایلند نبود قادر به زیارتش نشدیم ولی برای دوستانی که دوست دارند به این نقطه سفر کنند باید بگم این شهر حدود یکساعت پس از ایپو در ایالت پهنگ مالزی واقع شده ، تپه های آهکی حوالی شهر ایپو از دیدنی هایی است که در طی این سفر بخصوص برای ایرانی ها بسیار زیبا به نظر می رسه.

تایپینگ شهریه که حتی امروزه با وجود سیل مسافران و گردشگران در مالزی، مسافران اصلی آن اهالی همین کشور هستند و کمتر خارجی ها در آن دیده می شوند.

اصلی ترین نقطه دیدنی این شهر لیک گاردن یا پارک و دریاچه معروف آن می باشد که قدیمی ترین پارک در مالزی محسوب می شود، ضمن این که زیباترین آنها نیز می باشد.

 از دیگر جاذبه های این شهر باغ وحش تایپینگ می باشد که هم در شب و هم در روز قابل استفاده است.

 

این باغ وحش که یکی از معدود باغ وحش های شب در جنوب شرق آسیا به شمار می رود، تقریبا همه گونه ازحیوانات قابل اهمیت منطقه را در خود جای داده و تماشاگران با پای پیاده ویا با استفاده از قطار می توانند از حیوانات دیدن کنند .

دو آبشار در میان جنگلهای کوهستان مشرف به شهر هم قابل رویته که معمولا مسافران صبح خود را به کوهپیمایی و استفاده از جنگل و استحمام در آب آبشار اختصاص می دهند. البته در طی این مسیر بهتر است چنانچه شامپانزه یا میمونهای بزرگی دیدید به طور جد از نزدیک شدن به آنها خودداری کنید.

 

 

 

 

 

 

یکی از کارهای نسبتا سخت و تکراری بستن وسایل ها و آماده کردن دوچرخه هاست که به طور میانگین حدود ۴۵ دقیقه وقت میگیره و اگه مجبور باشی وسایل رو از طبقه چندم بیاری این سختی بیشتر نمایان میشه البته خوشبختانه هتل کاساویلا دو طبقه بود و ما از طبقه اول مجبور بودیم دوچرخه ها رو پایین بیاریم و وسایل رو هم با آسانسور به لابی هتل آوردیم.

معمولا آماده شدن وسایل و دوچرخه ام زیاد طول نمیکشه و تا آماده شدن مهزداد و محسن مشغول عکاسی شدم.

یه چیزی که توجه ام رو جلب کرد یه پروتون سواری بود که هم خیلی شیک بود و هم خیلی مدرن و اصلا با پروتون هایی که تو ایران بودند قابل مقایسه نبودند البته همونطور که میدونید مالزی تولید کننده پروتونه ولی فکر کنم خط تولید هایی که خودشون سالها اونو جمع آوری کردند رو به ما فروختند یا بهتر بگم انداختن و شاید یه جورایی  ۲ GEN  از دستشون در رفته . 🙂

در واقع پروتون به معنی صنایع خودروسازی ملی مالزیه (به مالایی PeRusahaan OTOmobil Nasional). این شرکت در سال ۱۹۸۳ به دستور دکتر مهاتیر محمد نخست وزیر اسبق مالزی تاسیس شده.

 

خوب هوای امروز به نظر خشک میومد و از ابر خبری نبود و همین کمی سفر رو سخت و ما رو تشنه کرده بود توی اوایل سفر هم جایی رو ندیدیم که بتونیم آبی رو تهیه کنیم و چون وقت زیادی رو هم به عکس گرفتن گذروندیم داشت کم کم اوضاع جدی میشد که یک معبدی رو که خیلی جالب بود رو در ابتدای یکی از شهرکها دیدیم و تصمیم گرفتیم چندتا عکس بگیریم و آبی رو هم تهیه کنیم.

هر شیشه آب معدنی حدود سه رینگت بود و بخاطر این میگم حدود ۳ رینگت چون شرکت های مختلف قیمت های متفاوتی رو روی بطری های آبشون میزاشتن و ارزونترینش حدودا ۳ رینگت بود که برای ما که روزانه حدود ۴-۵ بطری آب مصرف میکردیم کمی زور آور بود البته خودشون میگفتن آب های لوله کشی قابل شربه و طعم و مزه ای هم نداشت ولی اگه دوستان بتونند تا جایی که ممکنه آب های معدنی استفاده کنند بهتره شاید قدیمی ها که میگن فلانی آب به آب شده یه اصطلاح حکیمانه ای باشه که نشان از توجه افراد به نقش آب در سفر های طولانیه.

با رسیدن به این معبد  به سمت شیرهای آب  رفتیم و متوجه شدیم خانمی صدامون میزنه به طرف صدا که رفتیم دیدیم خانمیه حدود ۲۰ ساله با زبان چینی 🙂 و اصلا خداییش حالیمون نمیشد چی میگه و در نهایت نزدیک ۵۰-۶۰ تا لیوان آب معدنی بهمون داد و تا تونستیم آب خوردیم و توی قمقمه هامون ریختیم و پیش خودم گفتم آیا ما هم اینجور دست و دلباز هستیم اگه یه خارجی به پستمون خورد به این راحتی این کار رو براشون انجام بدیم  و نگیم ولش کن بابا حیف این همه پول نیست که دور بریزیمش.

ولی خوب …. بگذریم و بیخیال مسائل فرهنگی بشیم . فضای جالبی رو در اونجا میدیدیم و خوب بالطبع عقل حکم میکرد عکس فراوون گرفته بشه که حدودا آخرین عکس ها بود که هوا یهو (این یهو رو که میگم واقعا همینطوره چون شاید در ۱۵ دقیقه هم هوا ابری میشه هم بارون میاد) تغییر کرد و بارون شروع به باریدن گرفت و ما از پارکینگ همون معبد استفاده کردیم تا بارون بند بیاد.

این معبد هر چی بود نزاشتن داخلش بشیم و فقط عکس گرفتن از محیط بیرونش یه جورایی مجاز بود.

بارش بارون حدود نیم ساعتی طول کشید و بعد از اتمام بارندگی به سفرمون ادامه دادیم. بعد از توقفمون چون هم بارندگی داشتیم و هم توی معبد زمان زیادی رو صرف عکاسی کرده بودیم سرعتمون رو بالا بردیم و بازم محسن کمی عقب افتاد و یه جایی رو که فکر کردیم ممکنه محسن راه اشتباهی رو بره منتظر محسن شدیم و برخورد کردیم با منظره زیر:

از این مناظر توی مالزی به وفور بود و یه جور نذر برای این مردم به حساب میومد و ما از اونجایی که بیکار بودیم  و خوب گرسنه مون هم بود ترتیب دوتا پرتغال رو دادیم هر چند که نمیدونستیم باید اینا رو میخوردیم یا نه و آیا در حین خوردن کسی نیاد شاکی بشه و حسابی بزننمون 🙂

البته هم پرتغال های شیرینی بود و هم چیز مفت و دزدی یه مزه دیگه ای داره .

بعد از خوردن پرتقال ها کمی کنار مغاز های کنار جاده خودمون رو مشقول کردیم و بعد از مدتی دیدیم که محسن خیلی نرم و شیک از کنار جاده رد شد و هر چی داد زدیم متوجهمون نشد و تصمیم گرفتیم کمی محسن رو اذیتش کنیم و یادمه رفتیم پشت سرش و یهو با سرعت از کنارش رد شدیم و دادی زدیم که همه ماشین ها نگاهمون کردن 🙂

البته بعد کنارش ایستادیم و دیدیم کلی قمقمه هاش رو پر یخ کرده و حسابی بهمون حال داد و در واقع از اونجا به بعد متوجه شدیم که یخ ها رو که به شکل قالب های کوچیک بود رو  کیسه ای میفروشن و قمقمه ها رو پر از یخ میکردیم و به مرور که آب میشد استفاده میکردیم.

هوا بازم داشت تغییر میکرد و خبر از یک بارندگی دیگه در راه بود و در واقع اونروز دو بار بارندگی داشتیم.

بخاطر همین سریع توی یک ایستگاه اتوبوس پناه گرفتیم و بساط چای رو راه انداختیم و کمی هم عکاسی کردیم.

بارون نسبتا شدیدی بود و  مدت زیادی رو توقف کردیم ولی نسبتا راه زیادی تا توقفگاه شبمون نداشتیم هر چند که صبح تصمیم داشتیم مسافت بیشتری رو بریم ولی واقعا اونجا امکان برنامه ریزی دقیق وجود نداره چون اصلا نمیشه رو هوا حساب کرد.

خوب ما به منطقه پنانگ رسیده بودیم و واقعا این منطقه رو خیلی تمیز و مدرن دیدیم در واقع

از جاده ای که به جزیره پنانگ میرفت کمی گذشته بودیم که یک پل بزرگ و شیک رو جلوی خودمون دیدیم و درست زمانی که با سرعت سعی داشتم دور بگیرم و مسافت بیشتری رو از پل طی کنم متوجه شدم چرخ جلوم پنچر شده 🙁  و با ایما و اشاره و داد زدن به بچه فهموندم که دچار مشکل شدم 🙁 خوشبختانه چرخ جلو بود و به راحتی تیوپ رو عوض کردم تا شب پنچری رو بگیرم.

هنوز وقت داشتیم و دوست داشتیم مسافت بیشتری رو بریم البته ما توی برنامه قصد داشتیم شب رو در جزیره بگذرونیم ولی حدود ۷٫۵ کیلومتر طول پلی بود که به جزیره متصل میشد و حدس زدیم شاید ممنوعیت عبور دوچرخه هم داشته بشه و وقتمون رو هدر بده از این رو به Bukit Mertajam Penang Malaysia رفتیم که شهری در منطقه پنانگ بود و در هتلی به نام ژینگ که در واقع یک متل بود اتاق گرفتیم.

جزیره پنانگ

شاید بدترین شام سفر رو همون شب خوردیم حتی از غذای تایلندی ها بدتر بود 🙂 جایی که نمیدونم مهرداد خوابش میومد یا از دستش در رفته بود و زردچوبه توی این غذا کرد در حد لالیگا و خودش هم نخورد.

حالا بدیش این بود که وقتی وارد متل شدیم دیدیم زن و مردی که ظاهرا زن و شوهر بودن و مدیریت اونجا رو به عهده داشتند KFC میخوردن و طوری به رون مرغهای این فروشگاه گاز میزدند که دلمون ریش ریش میشد 🙂

بخاطر همین تصمیم گرفتیم شب رو از همین غذا بخوریم ولی هر چی گشتیم پیدا نکردیم و آدرس هایی رو که میدادن پیدا نکردیم و مجبور شدیم املت زردچوبه مهرداد رو همراه با تخم مرغ بخوریم.

 هر طور بود سر گشنه و سیر به زمین گذاشتیم و به امید فردایی بهتر خوابیدیم و صبح زود بیدار شدیم و قصد کردیم تا مرز رو رکاب بزنیم هر چند برنامه امون تا آلور ستار بود

مسیر کماکان زیبا بود و صبح هوا نسبتا خنک بود ولی هر چی زمان میگذشت گرمتر میشد تا زمانی که به یک مسجدی زیبا با گنبد فیروزه ای برخوردیم که بسیار زیبا بود و تصمیم گرفتیم چندتا عکس بگیریم و اگر آب هم هست قمقمه هامون رو پر کنیم . برای عکس گرفتن مشکلی رو نداشتیم ولی دریغ از یک چیکه آب چون از نگهبانش که پرسیدیم گفت اینجا آب موجود نیست و نمیدونم چرا یاد معبد چینی ها افتادیم.

امروز از روزهایی بود که بارونی رو ندیدیم و همین مسئله گرما رو بیشتر نشونمون میداد ولی خوب آبادی های زیادی رو سر راهمون داشتیم و توقف زیادی رو برای برداشتن یخ و آب داشتیم.

 

تا ظهر اتفاق خاصی نیوفتاد به غیر از پنچری مجدد دوچرخه من و البته اینبار چرخ عقبم که محسن زحمت کشید و کمک کرد و مهرداد که یه کمی اوضاعش خوب نبود و یا شایدم خوابش میومد یک چرتی زد. ولی یه چیز جالب که از توی عکس ها متوجه شدم اینه که تنها روزی که ما از همون اول کاورها رو کشیدم امروز بود و برعکس همین امروز اصلا بارونی نیومد. 🙂

دم عصر بود که کمی هوا ابری شد و همینطور کمی خنک تر. به علت پنچری و چند تا توقف غیر ضروری دیگه امکان رد شدن از آلور ستار وجود نداشت و تصمیم گرفتیم در این شهر توقف کنیم و بخاطر همین چون وقت بیشتری داشتیم  وقت رو به عکاسی گذروندیم و قبل از توقف توی یکی از آلاچیق ها با مهرداد یه آیس تی رو تجربه کردیم و چون خوش طعم بود دومی رو هم سفارش دادیم و کلاه مهرداد توی همین آلاچیق جا موند که زمانی هم صرف برگشتنش و برداشتن اون گذشت.

اَلور سِتار  معروف به “شهر کاسهٔ برنج مالزی”، مرکز ایالت کداح این کشوره. این شهر دو مشخصه خاص داره : برج مخابراتی آلور ستار و مسجد زاهر.

 

 توی آلورستار یه هتل خیلی شیک گرفتیم البته دو تخته که صبحانه رایگان داشت و برای هر صبحانه اضافی هم باید ۱۰ رینگیت میدادیم و یک کارت صبحانه هم گرفتیم و چون اتاق بزرگ بود مهرداد روی زمین خوابید البته اینم بگم بخاطر خستگی زیاد روی زمین احساس راحت تری داشتیم و برای روی زمین خوابیدن یه جورایی دعوا میکردیم 🙂

صبح روز بعد هم بعد از خوردن یک صبحانه مفصل به طرف مرز حرکت کردیم . چون تا مرز بیشتر از ۵۰ کیلومتر مسافت نداشتیم تصمیم گرفتیم از مرز رد بشیم و مسافتی رو در خاک تایلند هم رکاب بزنیم .

یکی از جاهایی که ایستادیم برای عکس گرفتن (عکس زیر) در کنار درخت بعد از فیگوریشنمون دیدم که مورچه ها از شلوارم دارند بالا میان و البته مورچه که چه عرض کنم آدم یاد فیلم مورچه های آدمخوار میفتاد.

بالاخره کلی وقت صرف تکوندن و ناک اوت کردن مورچه ها گذشت حتی یه جا هم  مجبور شدم شلوارم رو در بیارم و بتکونم. 🙂

 توی مالزی هم میشد کودکان کار رو دید و یکی از این زمان ها مهرداد از فرصت استفاده کرد و یه عکس خوبی رو گرفت .

امروز هم محسن کمی عجیب و غریب عقب افتاد و ما مدت های زیادی رو صبر میکردیم تا به ما برسه یکی از اون جاها یک گاری آب میوه بود که واقعا نمیدونستیم چه میوه ای و چی توی اون لیوان ها میکنند که طعم و بوی خوبی رو بخودش میگرفت ولی در کل هر نفرمون سه تا لیوان از آب میوه های مختلف رو خوردیم و در نهایت قمقمه هامون رو هم از اون آب میوه ها پر کردیم.

وقتی میدیدیم ابرها به شکل زیر در اومدن و هوا یک هو خنک میشد میفهمیدیم که قراره بارون بیاد بخاطر همین سریع خودمون رو به زیر یک پل رسوندیم تا هم بارون نخوریم هم منتظر محسن بشیم که هنوز نیومده بود.

بعد از قطع شدن بارون تصمیم گرفتیم بازم با سرعت کم به جلو بریم  تا اینکه به نقطه صفر مرزی و گمرک مالزی رسیدیم و دیدیم سر و کله محسن خان پیدا شد چون سابقه نداشت هیچوقت اینقدر عقب بیفته و فاصله اش با ما زیاد بشه ازش پرسیدیم جریان چی بوده که گفت مثل اینکه دو بار پنچر کرده بوده ولی در کل زمان خوبی به مرز رسیدیم و میتونستیم بعد از مرز هم مسافت خوبی رو بریم که جریاناتی پیش اومد که امکان رفتن رو ازمون گرفت.

خوب در ابتدا از دوستانی که این خاطرات رو دنبال میکنند و مصرانه تقاضای ادامه اون رو داشتند پوزش میخوام و سعی میکنم ادامه اون رو با سرعت بیشتری برای دوستان به نگارش در بیارم.

توی قسمت قبلی گفتم که به مرز رسیدیم و چون ساعت خوبی به اونجا رسیده بودیم ( به نظرم حدودهای ظهر بود ) تصمیم گرفتیم تا شب مسافت خوبی رو رکاب بزنیم چون هم نمیخواستیم از برنامه عقب بیفتیم و هم به علت بارون خوبی که زده بود هوا واقعا دلچسب شده بود و از اون هواهایی بود که دلت میخواست دوچرخه رو برداری و فقط بری و بری :).

از پاسگاه مرزی و در واقع اتاق کنترل مالزی به راحتی رد شدیم و فقط شاید دو جای مختلف سرزدیم و با خوردن مهر خروج از این نقطه رد شدیم و به خاک پاک تایلند پا گذاشتیم.

با وارد شدن به تایلند فهمیدیم که به جای عجیب و غریبی پا گذاشتیم و اصلا از نظم و انضباطی که توی مالزی بود خبری نبود و همینطور اصلا به تمیزی مالزی هم  نبود.

یک مرز شلوغ و پلوغ و بی در و پیکر که حتی میتونیستیم از مرز رد بشیم بدون اینکه کسی متوجه بشه ولی خوب از اوجایی که ما مردم قانون مداری هستیم  ترجیح دادیم روال قانونیش طی بشه 🙂 ولی خوب روالی هم داشت برای خودش.

تنها فردی که انگلیسی میدونست یک آقایی بود حدود ۳۰ ساله و تمام توضیخاتی رو که میداد ما رو از اتاق میورد بیرون و بیرون بهمون توضیح میداد و اینکارش تو فرهنگ ما یعنی اینکه طرف رشوه میخواد و باید راضیش کنیم.

خیلی گیرهای الکی رو میدادن و یکیش این بود که حتما باید یه آدرس تو تایلند داشته باشی و هر چه به این آقا میگفتیم که بابا ما سایکل توریستیم و آدرسی رو نداریم به گوشش نمیرفت که نمیرفت.

و یک جاهایی هم که ما مثلا میگفتیم میخواهیم بریم Sadao و آدرس ما اونجاست نیشخندی به دوستاش میزد حرص برانگیز و چون زبون ما رو نمیدونست انواع و اقسام فحش ها رو نثارش میکردیم .

در نهایت دیدیم چاره اش رو نمیکنیم و از یک طرف حقیقتا میترسیدیم بحث رشوه رو پیش بکشیم چون ممکن بود سر از زندان در بیاریم تا اینکه محسن یک کارت یه صراف ایرانی رو که بهمراه داشت درآورد و بعد از اینکه تلفنی باهاش صجبت کرد همون آدرس رو زیر فرم های ورود نوشتیم و خوشبختانه این شرط حل شد و رسید به شرط دوم.

مامور اونجا مصرانه میخواست که ما ۲۰ هزار بات داشته باشیم و هر چی پول هامون رو نشون میدادیم که ای آدم خنگ ما هرکدوم حداقل بالای ۱۰۰۰ دلار همراهمونه بازم به گوشش نمیرفت تا اینکه مهرداد رفت توی شهری که فکر میکردیم Sadao باشه ولی در واقع یه شهر مرزی  بود که از شهری که توی نقشه دیده بودیم خیلی بزرگتر بود و اون هم یه علت داشت که در ادامه بهش اشاره میکنم.

در هر صورت مهرداد رفت و پولش رو چنج کرد و ما الان ۲۰۰۰۰ بات داشتیم و به حساب خودمون میخواستیم سر وته قضیه رو با همین ببندیم ولی باز گیر دادن هر نفر باید ۲۰۰۰۰ تا داشته باشه و باید هر سه نفرمون هم باید یکجا باشیم تا نتونیم پول ها رو دست به دست کنیم.

دیگه چاره ای نبود با اینکه کلی وقت رو از دست داده بودیم و نیازی هم به این همه پول تایلندی نداشتیم تصمیم کرفتیم این کار رو انجام بدیم به خاطر همین مهرداد و محسن با هم به صرافی رفتن و خدا رو شکر صرافی وقتی مشکل رو فهمید قبول کرد که مقداری از  بات های اضافی رو با یک خسارت جزیی پس بگیره و بالاخره این مشکل هم حل شد.

با یک کمی سوال و جواب و تحویل فرم ها و یک اسکن چشم و دیدن پول هامون بالاخره مهر ورود به خاک تایلند تو پاسمون خورد.

اولین چیزی که توی ذوق هر تازه واردی میزنه این وضعیت شبکه برق کلا تایلنده چون حتی توی خود بانکوک هم به همین صورت بود و کثیفی شهرها و بدتر از همه دستفروشهاش هم دیگه قابل وصف نبود.

خوب دیگه هوا داشت تاریک میشد و ادامه سفر جایز نبود به خاطر همین تصمیم گرفتیم توی اون شهر بمونیم و تازه فرصت کردیم یه نگاه خریدارانه به شهر بندازیم.

در یک کلام میشد گفت این شهر فقط برای افرادی بود که از مالزی برای خوشگذرونی به این شهر میومدن ساخته شده بود چون از در و دیوارش چیزی رو که ما به نام فساد میشناسیم میبارید البته برای اونا این مسئله یک امر عادی و یک  بیزینس محسوب میشد.

از کوچه های این شهر شلوغ که میگذشتیم و هتل ها رو یکی یکی وارسی میکردیم تا یک جای مناسب برای شبمون پیدا کنیم صدای دیسکو با شدت زیاد به گوش میرسید و از ظاهر افرادی که ما رو دعوت میکردن به این دیسکوها معلوم بود که در حال خودشون نیستند.

به هر حال با راهنمایی یک نفر که حتی مهرداد رو بر ترک موتورش  سوار کرد و بعد نیم ساعت اومدن یه جای شیک و خیلی مدرن رو پیدا کردیم البته بعدش فهمیدیم اون آدم خیر هم رییس یکی از این دیسکوهاست که شدیدا ما رو دعوت میکرد که شب به اونجا بریم ولی خوب به هزار حیله و نیرنگ که خاص ما ایرانی هاست 🙂 از دستش خلاص شدیم و با طی کردن دو تا کوچه به هتل مجللی که مهرداد با آب و تاب تعریفش رو میکرد، رسیدیم.

خوب هتل بسیار شیک بود و دیگه ایستادن جایز نبود دوچرخه ها رو گوشه لابی قفل کردیم و وسایل رو به داخل اتاق ها بردیم  و بعد از یک حمام حسابی دوباره گشتی توی شهر زدیم.

اینطوری که متوجه شدیم مالایی ها نیازی به ویزا نداشتن و خیلی راحت میومدن اینجا تفریحات سالمشون رو انجام میدادن و میرفتن خونه هاشون.

ما هم بعد از خریدن  یک سیم کارت تایلندی و خوردن مرغ از این دستفروش ها  و …. به هتل برگشتیم.

توی هتل اتفاقی افتاد که شاید سوء تفاهمی رو برای محسن ایجاد کرد چون از اونجایی که مهرداد زیاد شوخی میکرد بعد از رفتن محسن از اتاق (نمیدونم رفت چه چیزی رو از رسپشن سئوال کنه) جمله ای رو از مهرداد میشنوه که اون رو دلگیر میکنه ولی اون شب چیزی رو به ما نگفت و صبح حدود ساعت ۷٫۵ که از خواب بلند شدم دیدم داره وسایلش رو میبره پایین !!!!!

توی همون حالت خواب آلودگی ازش پرسیدم چرا اینقدر زود داری میری پایین (هر چند قرار بود حدود ۱۷۰ کیلومتر رو اون روز رکاب بزنیم) گفت من کمی حلو میوفتم تا شما بهم برسید و جون مسافت اون روز رو میدونستم خیلی گیر ندادم چون تصمیم درستی رو به نظر میرسید گرفته .

بهش تاکید کردم که کواظب خودش باشه و مجددا خوابیدم.

حدود ۸٫۵ بیدار شدیم و جریان رو به مهرداد گفتم و بارها رو پایین بردیم و حدود ۹٫۵ توی رستوران هتل صبحانه میخوردیم و فکر کنم در نهایت حدودهای ۱۰ را افتادیم.

با توجه به سرعت متوسط محسن و سرعت خودمون به نظرم میرسید توی شهر Hat Yai به محسن برسیم پس سعی کردیم سرعتمون رو طوری تنظیم کنیم که این عقب افتادن جبران بشه  و هم زیبایی های مسیر رو از دست ندیم.

چیزی که توی همون اول راه برامون جالب بود وانت هایی بود که کار تاکسی و ساید مینی بوس رو انجام میداد و یه جورایی توک توک های پیشرفته تری بود (البته چون تا اون موقع توک توک ندیده بودیم شاید جالب بود و گرنه توی فوکت و بانکوک پر بود از این وسیله های نقلیه عمومی )

حدود ۶۰ – هفتاد کیلومتر که طی کردیم به شهر Hat Yai رسیدیم و همون اول مسیر به محسن اس ام اس زدم که کجایی و وقتی دیدم نوشت دارم میرم بانکوک یه دفعه خشکم زد چون نمیدونستم چی شده و هی ۲۴ ساعت گذشته رو مرور میکردیم که چرا محسن همچنین تصمیمی رو گرفته و چون هزینه هر اس ام اس حدودا بالای ۱۰۰۰ تومن بود فکر کنم نزدیک ۳۰-۴۰ هزار تومن رو قبض موبایلمون اومد تا بالاخره محسن خان خانی رو راضی کردم که اجازه بده همدیگه رو ببینیم و اگر مشکلی پیش اومده و یا قراره سفر ادامه پیدا نکنه همین امشب پایان سفر رو اعلام کنیم  و همگی به بانکوک بریم.

مشکلی که نوی این زمان رخ داد این بود که ما چون سرگرم سروکله زدن با محسن بودیم و از نقشه هم قافل شدیم به جای طی کردن ظلع غربی شهر به داحل شهر رفتیم و اونم داستانی شد تا بتونیم از شهر بیایم بیرون چون از هز کسی آدرس میگرفتیم آدرس احق وجقی رو میداد.

تصمیم گرفتیم با تمام سرعتی که میتونیم بریم رکاب بزنیم تا بتونیم به محسن برسیم هر چند هرجا میپرسیدیم کجایی دقیقا همون کیلومتری رو میگفت که  ما بودیم ولی اصلا بهش نمیرسیدیم  (بماند که هنوزم بعد از ۷-۸ ماه که از این جریان گذشته برامون عجیبه که محسن چطوری بالای ۱۷۰ کیلومتر رو توی این زمان تونست رکاب بزنه 🙂 )

یکی از جاهایی که مجبور شدیم توقف داشته باشیم اینجا بود و اون هم بخاطر بارندگی بود و مدتی رو کنار آلاچیقی توقف کردیم و دیدیم بوی شیرینی میاد و متوجه شدیم یه مغازه که یک دختر خانم بسیار خوشرو متصدیش بود در حال شیرینی پختنه و یک گربه بسیار با مزه هم داشت البته من بیشتر وقتم رو با حیوون زبون بسته  سپری کردم و خرید شیرینی و گرفتن اطلاعات مسیر و … رو به مهرداد سپردم 

بعد از اتمام بارندگی باز هم بدون فوت وقت به راه افتادیم وسعی کردیم سرعتمون رو هم زیاد کنیم جاده یه پستی و بلندی منظمی رو داشت که راحت به نظرم ما رو به سرعت ۳۰-۳۵ میرسوند ولی باز هم به محسن نمیرسیدیم 🙂

محسن شده بود غول و ما بسم الله  یادمه آخرین باری که پرسیدیم کجایی ؟ گفت ۴۵ کیلومتری فاتالون در صورتیکه ما هم دقیقا اونجا بودیم ولی باز هم از اون خبری نبود !!!! محسن از لحاظ استقامت خیلی عالی بود ولی به علت اینکه به قول خودش زیاد شرایط دوچرخه سواری تو شهرشون فراهم نبود و در کل زیاد سابقه دوچرخه سواری نداشت سرعتش مناسب این کار نبود و یا حداقل برای کار گروهی مناسب نبود. بالاخره اون روز، روز جالبی بود.

یه چیز جالب هم توی اون روز عبور موتور سوارهای ۱۰۰۰ به بال بود !!! به نظرم توی  اون روز توری برگزار میشد چون به صورت گروهی و یا تک تک بیش از ۲۰۰ موتور دیدیم که خیلی حس خوبی میدادن به ما که دیدن یکیشون هم تو جاده برامون جالبه.

خوب هوا کم کم داشت تاریک میشد و هنوز از محسن خبری نبود دیگه مجبور بودیم سوژه های جالب رو هم از روی دوچرخه عکس بگیریم.

هوا دیگه تاریک شده بود که به فاتالون رسیدیم و محسن آدرسی هتلی رو که گرفته بود رو بهمون گفت  و توی شهر بودیم که دوچرخه مهرداد دچار پنچری شد و بعد از حدود ۲۰ دقیقه مجددا آماده شدیم و به طرف آدرس رفتیم و چشممان به جمال محسن روشن شد . هوررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااا

چون هتل دیگه ای اون اطراف نبود ما هم خسته بودیم زیاد با رسپشن کل کل نکردیم و بعد از گرفتن کلید به اتاقمون رفتیم و آقا محسن گل ترتیب شام رو که شامل سوسیس و تخم مرغ بود رو کشید و ما بعد از اون صبحانه مفصل هتل و ۱۸۰ کیلومتر (۱۰ کیلومتر تو Hat Yai سرگردون بودیم) رکابزنی دلی به غذا زدیم و خودمون رو سیر کردیم و بعد از رفع سوء تفاهمات گروه برای ادامه تور در روزهای آینده مصمم تر شد. 

درباره‌ی masoud

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

لطفا به سئوال امنیتی پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

بالا