Thursday , 19 April 2018 / پنج شنبه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۷
تور دوچرخه سواری دور امارات – قسمت دوم

تور دوچرخه سواری دور امارات – قسمت دوم

 

در ابتدای شهر به یک مجتمع تجاری زیبا برخوردیم و خوشحال شدیم که به یک شهر زیبا وارد شدیم و همینطور به مسیرمون ادامه دادیم تا به مثلا مرکز شهر برسیم غافل از اینکه اصلا شهری وجود نداره جز یک روستای نسبتا بزرگ بدون هیچ جای مناسبی جهت کمپ زدن از این رو بعد از استفاده از سرویس بهداشتی یک مسجد (توی امارات چیزی که به وفور یافت میشه مسجد و سیستمهای بهداشتی خیلی تمیزه و از این جهت دوستان کلا مشکلی رو نخواهند داشت) و گشتی توی مثلا شهر تصمیم گرفتیم به همون مرکز تجاری که حدودا ۵ کیلومتر با شهر فاصله داشت برگردیم.

بعد از رسیدن به اونجا مهرداد متوجه شد که عینک دوچرخه سواریش نیست و چون هوا نسبتا تاریک شده بود هیچ امیدی هم به پیدا کردنش نداشتیم ولی بارها رو خالی کرد و دوباره به شهر برگشت و دید که خوشبختانه کنار پیاده رو کنار مسجد افتاده و از یک ضرر ۲۰۰ هزار تومانی نجات پیدا کرد.

 

 

داخل مجتمع خیلی زیبا بود و وسوسه انگیز  بخاطر همین دنبال راهی میگشتیم که بریم داخل و یه چرخ حسابی بخوریم ولی نمیدونستیم دوچرخه ها رو چکار کنیم بخاطر همین مثلا اومدیم رو مخ یکی از نگهبان های اونجا کار کردیم که بیا و مواظب باش تا ما برگردیم و هر چی اون بیچاره میگفت برید اینجا خبری نیست دلمون آروم نمیگرفت ، در نهایت راضی شد که مواظب باشه ما هم خوشحال رفتیم تو و بعد از یکی دو ساعت که برگشتیم دیدیم اصلا شیفت نگهبان ها عوض شده و خبری از یارو نیست ولی خداییش کل امارات امنیت قابل قبولی رو داره که برای ما ایرانی ها قابل درک نیست

 

 

بعد از ولگردی حسابی توی مجتمع و استفاده از سرویس های بهداشتی فوق مدرن (تا نبینید باورتون نمیشه) و خرید نون و ۴ عدد رون بقول بفرمایید شام کاملا اسپایسی و تند از مجتمع بیرون اومدیم و در محوطه درب پشتی مجتمع بساط شام رو راه انداختیم که البته بیشتر از نفری یکی نتونستیم بخوریم و بقیه اش رو برای فردا کنار گذاشتیم.

تا یادم نرفته بگم فلسفه وجودی این مجتمع شهرک زیبا و مدرن و همینطور هتلی بود که در پشت مجتمع بود و تعدادی از عکس ها رو در ادامه میبینید و با پرس و جو کردن از نگهبان های مجتمع متوجه شدیم که خیلی از اروپایی ها اینجا خونه دارند و در سال مدتی رو میان اینجا برای تفریح (دارندگی و برازندگی) .

 

 

چون اون منطقه بسیار شیک بود تو انتخاب محلی رو که بتونیم شب بخوابیم دچار مشکل شدیم و توی چرخ زدن اطراف متوجه ورودی یک شرکت ساختمانی شدم که جای بسیار دنجی به نظر میومد و همونجا بساط خواب رو پهن کردیم.

بگذریم که صبح چه صحنه های ورزشی رو از ساکنین اون مناطق میدیدیم که جای همه دوستان خالی. 

ساعت ۸ صبح مجددا قسمت سوپری مجتمع باز شد و ما مجددا از فرصت استفاده کردیم و گشتی رو داخلش زدیم و همینطور از قسمت نون هاش، پنیرهاش و ترشیجاتش عکس گرفتیم.

 

دلمون نمیومد این منطقه رو ترک کنیم و به بهونه های مختلف و شاید الکی عکس میگرفتیم هر چند بعد متوجه شدیم که وقتمون رو اینجا هدر دادیم چون شهرک مسکونی و هتل پشت این مجتمع به مراتب زیباتر بود .

این همون یک رون مرغ مونده از شب قبله که صبح قبل از حرکت به دندون کشیدیم البته فضایی هم که درش بودیم زمین گلف همون منطقه مسکونی بود.

این هم هتلیه که در اون منطقه و در کنار مجتمع مسکونی آکو مارینا وجود داشت و حیف که فرصت نبود نزدیک تر بریم و امکاناتش رو از نزدیک ببینیم.

با تمام اوصاف بیخیال منطقه شدیم و به اصطلاح زدیم به جاده .

مسیر امروز مون کویری بود چون از ساحل فاصله میگرفتیم و به عمق کشور امارات میرفتیم . پیش بینی مون حدود ۹۵ کیلومتر بود و مقصد نهایی هم شهر الزید.

به جرات میتونم بگم بدترین قسمت سفر از لحاظ سختی این قسمت بود چون هوا گرم بود و آب همراهمون به سرعت تموم شد و هیچ چیزی رو تا حدود ۵۰ کیلومتری نداشتیم.

 

مسیرمون تا زمانی که توی شارع الامارات بودیم خوب بود ولی زمانی که به فرعی رو به طرف شهر منامه و فرودگاه راس الخیمه وارد شدیم سختی هامون شروع شد. چون هم هوا گرم بود هم پستی و بلندی های داشت که مصرف آبمون رو به خاطر خشکی هوا بیشتر کرد.

آدم یاد فیلم های ترسناک میوفته

حدود پنجاه کیلومتر که رکاب زدیم سایه ای رو دیدیم که خوشبختانه سراب نبود و با نزدیک شدن به اونجا متوجه شدیم مرکزیه برای گرفتن عوارض از کامیونها و خوشبختانه هم سایه مناسب داشت هم آب خنک تصویه شده و نیم ساعتی رو کامل استراحت کردیم.

بعد از اونجا هم مسیر دست کمی از قبلش نداشت فقط تنها خوبیش این بود که آبادی ها بهم نزدیک تر شده بودند و گرما هم همچنان بیداد میکرد .

ولی تونستیم ساعت ۴ به شهر الزید برسیم که اونجا هم یه سری مسائل خاص خودش رو داشت که نو قسمت بعدی عرض میکنم

 

با رسیدن به شهر زید چون امروز رو تو گرما رکاب زده بودیم بدمون نمیومد که هتلی بگیریم و تنی به آب بزنیم ولی دریغ از یک مسافرخونه در پیتی .

از هر کسی میپرسیدیم میگفت اینجا ” فندق لا موجود ” ولی باز ما قانع نمیشدیم و بازم سئوال میکردیم چون باورمون نمیشد یه شهر هتل یا حتی مسافرخونه ای نداشته باشه . البته بعدها که شرحش رو میگم توسط مامورین پلیس متوجه شدیم که به خاطر نزدیکیش با شارجه (۵۰ کیلومتر) همه از هتل های اونجا استفاده میکنند.

خوب باز روز از نو و روزی از نوع ، جست و جو جهت جایی رو که بتونیم شب بمونیم شروع کردیم و با دیدن یک مسجد که نزدیکی های میدان مرکز شهر بود تصمیم گرفتیم فعلا از اونجا استفاده کنیم تا بعدش ببینیم چی پیش میاد.

وقتی داخل مسجد رفتیم دیدیم حمام هم داره و ما مثل قحطی زده ها بدون امتحان کردن آبگرمکنش سریع لباسامون رو برداشتیم و رفتیم داخل مثلا حمام و بعد با صورت کش اومده برگشتیم بیرون و فقط به شست و شو پا و جوراب ها رضایت دادیم.

رفتن به مسجد همزمان بود با نماز عصر و یک چیز جالب در امارات این بود که هر کسی که نزدیک بود به مسجد بدون هیچ ادا و اصولی میومد نمازش رو میخوند و میرفت و حس میکردیم که واقعا نماز رو از ته دلش میخونه.

چند تا از نماز گزارها هم از پاسگاه کنار مسجد بودن و ما مثلا فکر کردیم که شاید بتونند مشکلمون رو حل کنند و به اونی که ستاره های بیشتری روی لباسش بود گفتیم که ما سایکل توریستیم و مشکل اقامتی رو داریم و اون هم گفت دنبالش بریم به پاسگاه و ما هم از خدا خواسته و مثل آدم های فاتح بعد از پارک کردن دوچرخه ها در پاسگاه به داخل به قول خودشون شرطه شدیم.

از همه چیز و همه جا صحبت شد غیر از وضعیت اسکانمون و بیشتر به نظر میومد آوردنمون بازجویی تا کمک و در نهایت با پز دادن به امنیت امارات (که خداییش راست میگفتن) و دادن چند تا آدرس خارج از شهر زید ما رو تا دم در بدرقه کردن .

ولی ما تصمیم داشتیم اونجا بمونیم و حوصله خارج شدن از شهر رو نداشتیم بخاطر همین برگشتیم به همون مسجد و مهرداد از فرصت استفاده کرد و پشت مسجد و در واقع دم در منزل پیشنماز مسجد جا رو پهن کرد و خوابید و من هم رفتم که شهری رو که نسبتا بزرگ نبود بگردم.

 

با نزدیک شدن به غروب مهرداد ادعا میکرد که میتونه مخ این پیش نماز رو بزنه که شب رو همونجا بمونیم و با رفتن به داخل مسجد و خوندن قرآن و نماز و ….. سعی داشت حس مسلمونی پیش نماز رو تحریک کنه ولی بانی و پیش نماز مسجد حریف تر از مهرداد بود و خام این حرکات نشد و تنها تونست باطری های موبایل و دوربینش رو شارژ کنه.

در واقع پیش نماز میگفت اگه پلیس نامه بده من حرفی ندارم و بعد از رفتن مهرداد به پاسگاه ، ماموری با مهرداد اومد در خونه پیشنماز و میگفتن ما این افراد تایید میکنیم ولی نامه نمیتونیم بدیم و در نهایت پیش نماز هم عذرمون رو خواست .

ما ازشون خواستیم وسایلمون اونجا باشه تا بریم شام بخوریم و برگردیم و اونا هم طبق معمول امنیت اونجا رو تضمین کردند.

تو این شهر کباب ترکی به وفور به چشم میخورد و تصمیم گرفتیم شام رو کباب ترکی بخوریم ولی بعد از سفارش دادن و آوردنش دیدیم یک دونه که هیچ اگر ۵ تاش رو هم بخوریم سیر نمیشیم چون با نون های سوریه ای درست میکردن که بسیار کوچیک بود و به قیمت کباب ترکی های خودمون  میخواستن ازمون پول بگیرن بخاطر همین بعد از خوردن یکیش که بیشتر حکم پیش غذا رو پیدا کرد به یک رستوران دیگه ای رفتیم و حسابی همونطوری که دوست داشتیم غذا خوردیم.

بعد از شام هم با رفتن به یک کافی نت که حسابی سرعتش نفتی بود کمی اینترنت کار کردیم و بعدش با رفتن به مسجد و برداشتن وسایل تصمیم گرفتیم در ورودی یک بازار بخوابیم که جای نسبتا بهتری بود نسبت به بقیه جاها که دیدیم.

 

صبح هم با بیدار شدن از خواب و آماده شدن به طرف شهر العین براه افتادیم البته مکانی رو که میخواستیم شب رو در اونجا بگذرونیم شهر یا در واقع شهر شعیب بود.

یا خریدن نون و مقداری پنیر سفرمون رو شروع کردیم .هوای اون روز نسبتا بهتر از روز قبل بود و جاده هم کیفیت بهتری رو داشت ولی یک چیزی که میشه گفت طبق ضرب المثل قدیم که عدو شود سبب خیر باعث بر هم خوردن برنامه سفرمون شد این بود که ما طبق گوگل مپ مسافت ها رو در آورده بودیم ولی با دیدن تابلویی که نشون میداد تا شهر العین ۱۰۰ کیلومتر بیشتر فاصله نداریم تصمیم گرفتیم سرعتمون رو بیشتر و توقف هامون رو کمتر کنیم تا بتونیم شب رو در العین بمونیم .

 

 

 

بعد از گذشت ۳ ساعت و طی مسافت حدود ۶۰ کیلومتر به یک پمپ بنزین رسیدیم و بعد از یک توقف کوتاه و سئوال کردن از متصدی اونجا و همینطور چند تا رهگذر متوجه شدیم که از اینجا تازه ۱۰۰ کیلومتر به العین مونده و اون تابلو اشتباه بود و یه جورایی کلاه سرمون رفته بود.

 

 

 

ولی دیگه ما موتورمون گرم شده بود و میخواستیم هر طور شده شب رو در العین بگذرونیم از این رو بازم سرعتمون رو زیاد کردیم و سعی کردیم توقف ها بی جا نداشته باشیم حتی تا جاییکه ما نون و پنیرمون رو درست با اذان ظهر خوردیم.

جایی رو که برای خوردن صبحانه و استراحت جزیی انتخاب کردیم شهر مادام بود بود که شهری بود واقع بر روی جاده دبی به حتا.

 

 

بعد از این استراحت ، خودمون رو آماده کردیم برای ۸۰ کیلومتر رکاب زدن و خوشبختانه هوا هم ابری شده بود و هم خنک و اصلا فشاری رو بهمون وارد نمیکرد ولی یه چیزی که خیلی ترسناک بود دیدن شنهای روان این منطقه بود و پیش خودمون میگفتیم اگر یک طوفانی بشه امکان پیش رفتن تو این وضعیت امکان پذیر نبود.

 

 

 

خوشبختانه ساعت ۲ رسیدیم به شهری که قرار بود شب رو درش بگذرونیم و هنوز زمان زیادی رو داشتیم برای رکاب زدن و بعد از گرفتن یک عکس سریع به راه افتادیم .

از این جا به بعد چیزی که عوض شد و کاملا هم مشهود بود زیبا سازی یا شاید هم جلوگیری از شن های روان بود چون دو طرف جاده درختکاری خوبی انجام داده بودند و آبیاری هم توسط آبیاری قطره ای انجام میشد.

مشخص بود که هزینه زیادی رو صرف اینکار میکنند چون تمام این مسیر و همچنین العین به ابوظبی و دبی کاملا به همین صورت کار شده بود.

 

 

 

ساعت ۴ رسیدیم به اتوبان دبی به العین و ما حدود ۴۰ کیلومتر رکاب زنی رو تا العین داشتیم. متاسفانه این اتوبان به علت زیر گذر های زیاد از حالت یک اتوبان صاف در اومده بود و سربالایی ها بعد از این همه رکاب زدن رمقی رو برای ما نزاشته بود.

 

 

 

ولی بعد از تمام سختی ها و رکاب زدن حدود ۱۵۴ کیلومتر بالاخره  در ساعت حدود ۶ به العین رسیدیم.

 

 

قبل از شروع این قسمت باید مطلبی رو بگم که قبلا فراموش کرده بودم. ما توی بوشهر از سایتی به نام (http://www.couchsurfing.org/) استفاده کردیم برای پیدا کردن میزبان های احتمالی در شهرهای امارات و در واقع به تمام شهرها و محل های که قصد اقامت داشتیم ایمیل زدیم و تنها کسی که در زمان حضور ما در اون شهر بود فردی بود به نام ریک که در شهر العین ساکن بود و ایشون خیلی خوب جواب ما رو دادن و در واقع قبول کردند که میزبان ما باشند.

 

البته ما چون روز اول در شارجه معطل شدیم و طبق برنامه یک روز دیرتر به العین میرسیدیم توی شارجه بهش اس ام اس زدیم که دیرتر به اونجا میرسیم و ایشون باز با روی باز این تغییر برنامه رو پذیرفتند ولی با توجه به اینکه عقب افتادگی رو جبران کردیم تصمیم گرفتیم باهاش هماهنگ کنیم که آیا با توجه به تغییر مجدد برنامه مشکلی برای میزبانی داره یا نه ؟

البته ریک جواب داد که متاسفانه مهمان داره و اصرار داشت که ما هم به منزلش بریم ولی بهش گفتیم که شب رو در هتل میگذرونیم و فردا به خونش میریم هرچند که اون با گرفتن هتل مخالف بود ولی در نهایت قبول کرد.

با وارد شدن به العین متوجه شدیم که اینجا حداقل اصالت بیشتری نسبت به باقی شهرهای امارات داره و این مسئله کاملا از چهره شهر  مشخص بود و واقعا هم خوشحال بودیم از اینکه تصمیم گرفته بودیم یک شب اضافه تر در العین بمونیم .

در مورد وجه تسمیه شهرالعین به دلیل وجود چشمه‌های آب شیرین و فراوان در اطراف و کنار این منطقه العین نامگذاری شده‌است که به معنای چشمه است.

شهر العین بعنوان دومین جاذبه گردشگری امارات در کوهپایه جبل حفیت واقع شده و مرکز فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و گردشگری امارت ابوظبی به حساب می‌یاد. اماکن گوناگون گردشگری در این شهر وجود دارد که مهمترین آنها عبارتند از:موزه العین، باغ وحش العین، پارک بازی هیلی، عین الفایضه (آب معدنی)، پارک مبزره الخضراء، جبل حفیت، ودیگر جاهای باستانی، و قنات‌های آب که یکی از دیدگاه گردشگران منطقه‌ است. «شهرالعین» یکی از مقاصد گردشگری مردم اماراته ، همچنین این شهر یکی مناطق متنفس طبیعی اهالی منطقه‌ است، چنانکه در مواسم مختلف مخصوصاً ایام بارش باران و فصل زمستان مردم از مناطق مختلفه امارات به این مکان می آیند.

با این همه اوصاف هتل های زیادی نداشت و اونهایی هم که بودن قیمت های بالایی رو داشتند بخاطر همین با کلی جست و جو یک هتل رو به نام تاپ هتل در خیابونی که یک سوپرمارکت معروف به نام لولو در اون بود به مبلغ ۲۷۰ درهم کرایه کردیم.

بعد از گذاشتن وسیله ها و دوچرخه ها در اتاق (که واقعا تمیز هم بود) برای گردش و خرید مایحتاج شام به بیرون رفتیم.

 

 

برای شام هم مقداری میوه و جگر از همون سوپرمارکت لولو گرفتیم و طبق معمول مهرداد هنرش رو در آشپزی نشون داد البته هتل ما یک هتل آپارتمان بود و تجهیزات آشپزی رو در خودش داشت.

بعد از خوردن شام هم طبق معمول کار با اینترنت و اخرش هم خواب .

صبح زود بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم کمی توی شهر بگردیم و در نهایت ورزشگاه باشگاه العین رو از نزدیک زیارت کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

هوا بسیار عالی بود و شهر هم بسیار تمیز و جذاب ، البته یک مکان جذابی که نتونستیم ازش عکس بگیریم قصر شیخ العین بود که بسیار زیبا بود و عکاسی رو ممنوع کرده بودند تو این جور موارد البته ما ایرانی ها کم نمیاریم ولی خوب …….

 

 

 

 

 

در زمان بازدید از ورزشگاه به خوبی با ما همکاری کردن و از دیدن این ورزشگاه مجهز و تمیز بسیار لذت بردیم در واقع ورزشگاه بین المللی شیخ خلیفه (به عربیستاد الشیخ خلیفه الدولی)یک ورزشگاه چند منظوره در این شهره و یکی از معروف ترین وقایع در این ورزشگاه برگزاری مسابقات گروه E از سری مسابقات جام جهانی فوتبال زیر ۲۰ سال ۲۰۰۳ بود و همینطور این ورزشگاه میزبان برخی از مسابقات جام ملت‌های آسیا ۱۹۹۶هم بوده .

این ورزشگاه بیشتر برای مسابقات فوتبال مورد استفاده قرار میگیره و در ابتدا گنجایش ۱۲٬۰۰۰ هزار نفر رو داشته که با افزایش۴٬۰۰۰ صندلی گنجایش اون به ۱۶٬۰۰۰ نفر رسیده و از فصل ۰۷-۲۰۰۶ تمام بازی های العین در این ورزشگاه انجام میشود.
 

 

قلعه العین

 

با اتمام بازدید نسبتا مفصل از شهر العین به هتل برگشتیم و بعد از خوردن ناهار وسایل رو برای رفتن به منزل ریک بر روی دوچرخه ها بستیم .

آدرس منزل ریک رو با اس ام اس گرفتیم و با گرفتن نقشه از هتل متوجه شدیم که در حاشیه شهر العین قرار داره ولی تا خیابون اصلی که مجتمع مسکونی در اون واقع شده بود هیچ مشکلی نداشتیم ولی در اونجا یه کمی سر در گم شدیم و با اس ام اس آدرس بیشتری خواستیم که او این دفعه و برای بار اول تماس تلفنی گرفت و اینجا مشکلاتمون شروع شد.

ما فکر میکردیم ریک آلمانیه و کلا افرادی که زبان اصلیشون غیر انگلیسی باشه خیلی راحت تر با یکی مثل خودشون انگلیسی صحبت میکنه یعنی در واقع از کلمات سخت تو جمله بندی هاشون استفاده نمیکنند ولی متاسفانه ریک آمریکایی بود با یه لهجه خاص و لحن صحبت کردن آرومی که مخمون در محاوره با اون بعضی اوقات هنگ میکرد.

ولی بازم این مسئله رو به فال نیک گرفتن و تجربه خوبی رو بدست آوردیم.

با تماس ریک متوجه شدیم که باید جلوتر بریم و خودش هم تا دم در مجتمع اومد .

ریک جوانی بود حدود ۳۰ سال و دانشجوی دکترای جامعه شناسی که هم کار میکرد و هم درس میخوند و در مسیر درب مجتمع تا منزلشون متوجه شدیم که آمریکاییه و بعد از یک مقدار شوخی های رایج ما در باره آمریکا به منزلش رسیدیم.

منزلش واقعا امروزی و شیک در نهایت سادگی بود و شکل و معماریش به شکلی بود که آدم احساس آرامش میکرد. تنها مسئله ای که سخت بود ارتباط بود که مجبور بود خیلی شمرده صحبت کنه تا ما متوجه بشیم که چی میگه. ما در این سفر خیلی از تواناییمون در مکالمه انگلیسیمون خوشمون اومده بود ولی اینجا دیگه نمیشد جلوی یه آمریکایی اصیل ادعایی کنیم.

 

 

بعد از یک ساعتی صحبت های دوستانه البته با اعمال شاقه ، ریک یک اتاق دو تخته رو در اختیارمون گذاشت و اینترنت هم در حد عالی موجود بود و دیگه نمیشد از اینترنت گردی و خواب گذشت.

حدود ساعت ۷ عصر بود که صدامون زد برای رفتن به رستوران و خوردن شام  ما هم از خدا خواسته سریع آماده شدیم البته اینجا مهرداد کمی جوگیر شد که باید اجازه بدین شام رو ما حساب کنیم که یه جورایی به خیر گذشت و حرف تو حرف اومد .

 

همزمان با آماده شدنمون یه تاکسی هم جلوی در آماده بود و ما به اتفاق ریک به مجتمع کارفور که یکی از فروشگاههای بزرگ زنجیره ای در اماراته رفتیم و بالافاصله در رستوران چیلیس جا خوش کردیم.

بعد از کلی اینور اونور کردن منو آخرش ماهی سفارش دادیم چون از اسم های غذاهاشون هیچی نمیفهمیدیم البته من و مهرداد دو تا سوپ مرغ هم سفارش دادیم .

 

 

 

غذاها بسیار خوشمزه و لذیذ بود و جای همه دوستان خالی ولی نکته جالب صورتحساب این غذاها بود که به اندازه پول یه شب هتل بود و چون میدونستیم اونا اهل تعارف نیستند با شگردهای ایرانی از زیرش در رفتیم .

 

 

 

 

 

بعد از اتمام شام ریک خیال داشت به باشگاه بدنسازی بره بخاطر همین کلید منزلش (که البته بهتره بگیم کارت) رو بهمون داد و ما بعد از چرخ زدن توی  قسمت های فروش دستگاههای الکترونیکی با تاکسی به منزل برگشتیم.

با بازگشت به منزل ریک اینترنت گردی مفصلی انجام دادیم وچون برنامه فردا رکابزنی از العین تا ابوظبی به مسافت ۱۶۰ کیلومتر بود سعی کردیم زودتر بخوابیم تا برای برنامه فردا آماده باشیم.

شهرک مسکونی (منزل ریک)

صبح زود هم بعد از حمام و بیدار کردن ریک با سر و صدای زیادمون که در واقع نمیشد کار یش کرد آماده حرکت شدیم و بعد از خداحافظی با میزبان خوب و مهربونمون و گرفتن یک عکس یادگاری از شهرک مسکونی به راه افتادیم.

با وارد شدن به جاده اصلی متوجه شدیم با اینکه هوا ابری و خنک شده بود ولی باد مخالف شدیدا اذیت میکرد و اوایل حرکت مطمئن نبودیم که بتونیم ۱۶۰ کیلومتر رو با این شرایط رکاب بزنیم.

 

دانشگاه العین

 

خروجی شهر العین هم مانند جاده ورودیش زیبا بود ولی چون برنامه امروز سنگین بود از خیر توقف های کوتاه گذشتیم تا بتونیم سریعتر به ابوظبی برسیم تا جایی که صبحانه رو بعد از حدود ۷۰ کیلومتر رکاب زدن در الخزنه خوردیم.

 

 

جالب بود که هر چی ماشین میدیدم ماشین های شاسی بلندی بود با یک تریلی و یک ماشین کویر نوردی.

با هر سختی بود این مسافت طولانی رو با وجود باد مخالف رکاب زدیم تا به ورودی شهر ابوظبی رسیدیم.

از حدود ۴۰ کیلومتری ابوظبی یک مشکل وحشتناکی رو مشاهده کردیم و اونم این بود که اتوبان با نزدیک شدن به ابوظبی ورودی های زیادی رو داشت و با رسیدن به این تقاطع ها خودت رو وسط اتوبانی میدیدی که ماشین ها با سرعت سرسام آوری از کنارت میگذشتند.

بخاطر همین با مشکلات و معطلی زیاد سعی میکردیم پیاده بشیم و تو اندک فرصتی که بین ماشین ها بوجود میومد سریع به منتهی الیه سمت راست اتوبان بریم ولی ورودی ها خیلی زیاد بودن و این مسئله با وصف برنامه سنگینمون نیروی زیادی ازمون میگرفت و شاید با دادن فحش و ناسزا به ماشین ها و راننده ها و …… کمی از عصبانیتمون رو کم کردیم و تونستیم تا پایان راه دوام بیاریم.

 

 

خوب با رسیدن به ابوظبی نمای یک پایتخت رو میشد از امکانات و شهریت اونجا حس کرد ولی این شهریت کمی برای ما دردسر ساز بود چون هوا مثل توی ایران حسابی سرد شده بود و امکان کمپ زدن وجود نداشت و هتل ها همگی گرون بودند و بعد از جست و جوی زیاد و کمک گرفتن از دو تا ایرانی در نهایت در طبقه ۱۸ هتلی یک اتاق گرفتیم و بعد از کلی چونه زدن دوچرخه ها رو هم با خودمون به داخل اتاق ها بردیم.

 

 

خوب به علت همون شرایط بد جوی و مسافت طولانی خستگی زیادی داشتیم و با رفتن به یک رستوران سوری و خوردن شام و بعد از اون یک حمام آب گرم خواب رو بر همه چیز ترجیح دادیم .

 

 

 

ساعت حدود ۱۰ صبح با بلند شدن از خواب و جمع کردن وسایل تصمیم به ادامه حرکت به سوی دبی رو گرفتیم چون با گران شدن نرخ ارز هزینه های زیادی رو باید صرف خرج های روزانه مون میکردیم از این رو تصمیم گرفتیم به دبی بریم و پرواز برگشت رو به جای شنبه هفته بعد چهارشنبه انجام بدیم تا اینجوری هزینه های کمتری رو متحمل بشیم.

 

 

حدودا ساعت ۱۲ حرکت خودمون رو شروع کردیم و مسافتی رو که باید رکاب میزدیم حدود ۱۵۰ کیلومتر بود.

خوشبختانه امروز باد مخالف رو نداشتیم و رکابزنی کمی راحتتر از روز قبل شده بود.

 

 

 

 

 

 

امروز رو هم بخاطر زمان کم و مسافت زیاد توقف بیجا نداشتیم و حتی خیلی از عکس ها رو هم از رو دوچرخه گرفتیم و خوشبختانه مشکلی نداشتیم تا حدود ۴۰ کیومتری دبی (مثل اینکه این عدد ۴۰ حسابی نحس شده بود).

ورودی های دبی هم خلوت تر از ابوظبی که نبود هیچ حداقل ۱/۵ برابر شلوغ تر بود و چون تردد تمام ساکنین شهرک ها از جمله پالم های دبی هم از این مسیر بود حجم ماشین های زیادی رو به چشم میدیدیم.

مشکل دیگه هم این بود که حاشیه اتوبان توی این ناحیه به علت تصادفات قبلی پر از شیشه خورده بود و ما که تو کل این سفر هیچ پنچری نداشتیم ۴ بار پیاپی با فاصله ۱-۲ دقیقه پنچر کردیم و گرفتن پنچری و شلوغی این اتوبانها خیلی اعصاب خورد کن شده بود و حتی یکبار تصمیم گرفتیم بیخیال ۳۰ کیلومتر باقی مونده بشیم و با مترو بریم ولی اینقدر این ایستگاههای مترو شیک بودن که خودمون هم میدونستیم که راهمون نمیدن ولی بازم پوست کلفتی کردیم و از نگهبان اونجا سئوال کردیم و با پاسخ منفی نگهبان و رئیسش مواجه شدیم.

چاره ای نبود و باید ادامه میدادیم ولی خوشبختانه کمی جلوتر برخورد کردیم به نمایندگی های فروش کلیه خودروهای روز دنیا که حسابی جالب بودند و خستگی رو از تنمون در آورد.

 

 

توی این نمایندگی ها که البته توی اون زمان تعطیل بودند میشد جدیدترین ماشین های روز رو دید مثل آخرین مدل های بنز و فورد و ….

 

 

به قول معروف با هر جون کندنی بود خودمون رو به شهر دبی رسوندیم و بخاطر یک اشتباه به جای اینکه بریم دیره سر از بر دبی درآوردیم و همین طور ادامه دادیم تا رسیدیم به انتهای خور و اونجا متوجه شدیم که مسیر رو اشتباه اومدیم 🙁 با سئوال کردن متوجه شدیم زیر گذری زیر آب ساختن که به دیره میرفت ولی با مشاهده ابتدای این زیر گذر متوجه شدیم که باید وصیت نامه خودمون رو بنویسیم و بعد وارد این زیر گذر بشیم.

بخاطر همین بیخیال شدیم و از اونجا برگشتیم و چون قبلا چندین بار سوار قایق هایی که مسافرین رو بین دیره و بر دبی جابجا میکردن شده بودم به مهرداد پیشنهاد دادم که با قایق ها به دیره بریم که او هم پذیرفت و بعد از گرفتن آدرس نزدیک ترین ایستگاه قایق ها به طرف اونجا حرکت کردیم.

با رسیدن به اونجا دیدیم که یکی از قایق ها نسبتا پر شده و شاید جایی برای ما نداشت و در حین چونه زدن با مهرداد که سوار بشیم یا نه ، یکی از مسافرین قایق با پرسیدن اینکه آیا شما ایرانی هستید دو ظرف غذا به ما داد و میگفت امشب شب شهادت امام رضاست و این غذا هم نذریه و سهم شما بوده و چون خیلی هم گرسنه بودیم بی هیچ تعارفی پذیرفتیم و ایشون زحمت کشیدن جای ما رو هم خالی کردن و بهر شکلی بود سوار شدیم.

حتی ایشون زحمت کشیدن کرایه ما رو هم حساب کردند و حسابی ما رو شرمنده خودشون کردند. ایشون یک فروشگاه ورزشی داشتند که ما روز بعد هم به دیدنشون رفتیم.

 

 

بعد از خداحافظی با هموطن عزیزمون که از اهالی لار بودند به دنبال هتلی برای اقامتمون گشتیم ولی هر چی میگشتیم نا امید تر میشدیم چون شهری با این همه هتل های جورواجور برای ما هیچ جای اسکانی رو نداشت 🙁 شدیدا کلافه شده بودیم با اینکه ساعت حدود ۱ نیمه شب بود ولی هنوز جست و جو میکردیم تا بالاخره یک هتل با هزینه شبی ۲۷۰ درهم پیدا کردیم البته همراه با صبحانه.

از صاحب هتل که سئوال کردیم گفتند که الان فصل تعطیلی بسیاری از کشورها منجمله آفریقایی هاست و بخاطر همین هتل نایاب شده.

خداییش هم درست میگفت چون تو هتل ما فقط ایرانی بودیم و همه از قاره آفریقا بودند.

 

 

صبح بعد از بلند شدن از خواب به رستوران رفتیم و حسابی بشقاب ها رو پر کردیم و مثل قحطی زده ها شروع کردیم به خوردن که حتی همون آفریقایی ها هم تعجب کرده بودند.

بعد از خوردن صبحانه به نمایندگی فروش بلیط آسمان رفتیم و با دادن ۱۰۰ درهم پول زور جهت تعویض بلیط پرواز رو برای فردا صبح اوکی کردیم و حالا وقتی بود که با خیال راحت میتونستیم بریم اطراف و بازار رو بگردیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاید واژه شهر هفتاد و دو ملت برازنده کشور امارات و بخصوص دبی باشه چون از همه نژادها و فرهنگ ها در این کشور به چشم میخورند.

ما هم بعد از گشت و گذار و گرفتن عکس های زیاد از این تفاوت ها به هتل برگشتیم و صبح زود با بستن وسایل به طرف فرودگاه حرکت کردیم .

فاصله هتل تا فرودگاه حدود ۳۰ کیلومتر بود و ما هم باز یک اشتباه کردیم که اول ترمینال شماره یک رفتیم و بعد مجبور شدیم فرودگاه رو دور بزنیم و به ورودی ترمینال شماره ۲ رسیدیم.

نگهبان ورودی اولش جلوی ما رو گرفت و اجازه ورود نمیداد ولی وقتی بلیط هامون رو دید مجبور شد راهمون بده داخل ولی مطمئن بودیم همشون اولین باریه که مسافر رو بدین شکل و شمایل میدیدن.

ما رو به مسئول شرکت آسمان معرفی کردن و ایشون هم واقعا با ما همکاری کردن و فرمودند تا جایی که ممکنه حجم دوچرخه هاتون رو کم کنید و بعد از مسافرین بارتون رو تحویل بدید.

 

 

 

بعد از وزن کردن دوچرخه ها با اینکه حدودا ۳۲ کیلو بود ولی بیخیال اضافه بارها شدند و دوچرخه ها رو از جایی که مخصوص بارهای حجیم بود رد کردند.

و چون وقت زیادی نمونده بود سریع به قسمت خروجی رفتیم ولی متاسفانه نمیدونم گذرنامه ها و ویزامون چه مشکلی داشت که هر دوی ما رو به جای دیگه فرستادند البته کار مهرداد زود تمام شد ولی من چون یک آدم زبون نفهم جلوم بود که کارش گیر کرده بود و راضی نمیشد بیخیال بشه تا من به گیت برسم آخرین نفری بودم که به خروجی رسیدم.

 

 

به هر صورت بود سوار شدیم و چشممان به جمال هواپیمای آسمان مخصوص مسافرت های خارج از کشور افتاد و واقعا خجالت آور بود هرچند که با اینکه ساعت حدود یازده بود پذیرایی خجالت آور تری داشتند.

 

 

به هر صورت بود به ایران رسیدیم.

 

 

 

و در نهایت به بوشهر با کوله باری از خاطرات و تجربه  و امید به اینکه خدا شرایطی رو برامون فراهم کنه تا بازم بتونیم به سفرهای اینچنینی بریم

ممنون از همراهی تمامی دوستان

پایان

 

LINK

درباره‌ی masoud

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

لطفا به سئوال امنیتی پاسخ دهید * Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

بالا